تبلیغات
اکسیر

 

 یکشنبه 2 بهمن 1384

[عمومی , ]

پیرمرد چشم ما بود
166326.jpg
لیلا نصیرى ها:خب، خیلى ها معتقدند همینگوى نباید خودكشى مى كرد، آن هم در زیرزمین خانه اش. مى گویند فكرش را بكنید كه نویسنده برف هاى كلیمانجارو در زیرزمین خانه اش خودكشى كند. اما به نظر مى رسد كه پیرمرد خسته شده بود و دیگر هیچ چیز هم نمى توانسته راضى اش كند، حتى جایزه نوبل. خب، همینگوى چند سال بعد از اینكه «پیرمرد و دریا» را مى نویسد، خودكشى مى كند. اما به نظر مى رسد او با نوشتن همین خبر مرگ قریب الوقوعش را به گوش همه رسانده بود. مى گویند بیمارى ارثى عجیبى داشته، مبتلا به سردردى بوده كه امان پدرش را هم بریده بود، اما حتى اگر همینگوى سردرد هم نداشت، مى شد انتظار داشت كه همین كار را بكند. مى خواهم بگویم از آدم هاى عجیب و غریب انتظار همه جور كار عجیب و غریب را مى شود داشت، حتى خودكشى، حتى اگر ما دوست نداشته باشیم. هر چه باشد پیرمرد چشم ما بود. پیرمرد گل سرسبد سبك و رئالیسمى است كه چندتایى آدم بزرگ از تویش درآمدند. خب، كارش را بلد بود و بى گدار به آب نزد. اول از روزنامه نگارى شروع كرد و سعى كرد همان سبك تلگرافى و بى حشو و زواید روزنامه نگارى زمان خودش را - كه البته روزنامه نگارى امروز ما هنوز از آن بى بهره است - یكراست بیاورد توى داستان هایش كه امضاى كارش بشود. یك نمونه بسیار خوبش داستان «تپه هایى مثل فیل هاى سفید» است كه نهایت ایجاز نثرش را در آن مى توان دید. همان جایى كه زن داستان با چند بار پشت سرهم گفتن واژه «لطفاً» تمام دلمردگى، خستگى و بیزارى و روزمرگى داستان را نشان مى دهد، باورتان مى شود فقط با چند بار تكرار همین كلمه. بله، همینگوى زندگى عجیبى داشت؛ از آن دست زندگى هایى كه ما بهش مى گوییم، خوش به حالش. او سى سال را _ البته نه به طور پیوسته _ در ویلایى در كنار دریاچه اى در كوبا مشغول ماهیگیرى و شكار و نوشتن بود. البته هم فیدل كاسترو قدرش را مى دانست _ با هم دوست بودند _ و هم مردم كوبا چون بعد از مرگش خانه اش را تبدیل به موزه كردند و اسناد و مداركى را كه همینگوى جا گذاشته بود تا برود در زیرزمین خانه اش در آمریكا خودكشى كند، نگه داشتند. حالا بعد از این همه سال دولت كوبا اجازه داده تا محققى از آمریكا برود و در مورد این اسناد و مدارك و نوشته هاى باقى مانده از این نویسنده بزرگ تحقیق كند. شاید دست كم چیزهایى گیر بیاورد كه به درد همه ما بخورد كه بخوانیم و لذت ببریم. بالاخره پیرمرد چشم اهالى كوبا هم بود.

 

نوشته شده توسط داریوش در  یکشنبه 2 بهمن 1384  و ساعت 08:01 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

داریوش (134)


موضوعات

عمومی (134)


 آرشیو

خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (13)
اسفند 1384 (11)
بهمن 1384 (23)
دی 1384 (14)
آذر 1384 (40)
آبان 1384 (24)
مهر 1384 (7)


صفحات

 

 

لینكستان ...

 

لینكدونی ...

شعر ایرونی (-)
آ وای آزاد (-)
روزنامه صبح به وقت تهران (-)
گردون (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]