تبلیغات
اکسیر

 

 شنبه 10 دی 1384

[عمومی , ]

نامه مردم  1325 
داستان گونه‌ای از احسان طبری
با اسم مستعار"منصورشكی"
رنگ‌ها
و رویاهای من

 

سفید، زردلیموئی ، اخری، نارنجی، سبزها، آبی‌ها، قهوه ای‌ها و قرمزها دركنار تخته شستی بیضی بزرگ چیده شده است.

دركنارمیدانی، عوامل خلقت پاك ومنزه، هریك درمفهوم ابدی خود سربه گریبان فرو برده اند. جزخود كسی را نمی بینند، زیرا ماهیت هریك را از دیگری دریغ كرده اند. تیتان (Titan)‌‌های رنگ، چشمان بیشماری دارند كه به درون دنیای‌بی‌نهایت هستی خود نگرانند. هر یك چون خدائی درالمپ، چكیده احساس وتقوی ومعنائی خالص و‌بی‌شایبه میباشند.
ازدنیائی كه دركنارآنها با تنوع بیشماری بوجود می‌آید، ازاشكالی كه ازآنها تاروپود ورگ وپی وخون حیات گرفته است، چیزی نمی دانند. ازسرنوشت زندگی خود بیمناك نیستند، زیرا خلقت دردامن آنها پیدا شده است.
سفید، مادرتكوین است. او با عشق وخشم وحسد و ولع بیگانه است. دنباله دامن خود را تا ابدیت ممتد و‌بی‌دریغ می‌گسترد. تلاطم، آشفتگی، بغض، شعف، لطف و ریا... درگیسوان او گره خورده ودررحم او می‌لولند.
تبسم اونقابی بیش نیست. چشم او اززیبائی مجرد پرشده، ازعشق زمینی اثری ندارد. غولان هرزه مست، راهبه‌های رنگ پریده آسمانی، كودكان‌بی‌گناه و طماع، ازهزاران پستان او آویزان شده می‌مكند و می‌دوشند ومی پاشند.. اما او فقط آرام است... ازخاموشی و سكوت وتسلیم سرشته شده است. زمان براو نمی گذرد. انتظارنمی كشد. قلبی درسینه اش نمی طپد... سفید وآرام است...‌بی‌قید وآرام.
درمرگ زندگی می‌كند. جسمش درچنگال ما و روحش بیرون از غوغای حیات وشهوت، برروی افكاری روشن و یكنواخت و‌بی‌خدشه لمیده است. همچون اثیری همه در آن شناورند؛ اثیری كه لمس می‌شود و جرم و حجم دارد، اما وزن و فشارآنرا قلب وچشم احساس نمی كند. سرمای او خشك و منجمد نمی كند و حرارتش حیات نمی بخشد. لطف او احساس حیوانی را تسلائی نمی دهد... آغوش زنی است كه در اول باز شده و بازمانده است. نه كسی را می‌راند، نه كسی را دعوت می‌كند. نه آلوده میشود، نه ملوث می‌سازد... سفید است... فقط سفید.

دردامنه قله‌هائی كه ازبرف و صفا شب كلاه خدائی دارند، صخره‌های رنگین، زانو دربغل نشسته اند.
ازكوره‌ای تب دار و ملتهب، بوی و بخارخون جوشیده، بلند میشود. گداخته و سرسام آور، مغرور و فریبنده؛ ازدلهای شیفته تغذیه می‌كند...
یك آن مژه نمی زند، همه چیز و همه كس را می‌پاید... خیره و وحشی جذاب و آشفته، لذات حیات را می‌جوید.
بی شرم وعرق كرده و كف بدهان آورده... چنگ در دامان حیات می‌زند. حسود وخشمگین وبیقرارمی چسبد و می‌مكد و بازندگی درهم می‌آمیزد. با دیدگان باز می‌خوابد... دررویای رنگین خود قهقهه شیطانی می‌زند... با لبهای قرمز و سوزان می‌بوسد و ازنوك دندانش زهرعشق میچكد. مانند خورشیدی هرآن روشنتر می‌تابد ودر رگهای نشاط چون خون وحرات می‌دود... بازوان بسته اش برای فشردن بازمی شود... اما برای همیشه بسته خواهد ماند.
وقتیكه آنها ازمیعادگاه با ترس واشتیاق نجوی می‌كردند... درگونه‌ها می‌خزید.
وقتیكه آنها برای انقلاب فریاد می‌زدند... درپرچمها دیوانه وار می‌رقصید.
بدنبال رقص زیبائی قرمزیها، شور و نشاط و حیات سرگردان است. دریك گوشه شلوغ تخته شستی، خندان و متظاهر خود نمائی می‌كند... تا نجیب قرمز است... همیشه قرمزتر از پیش.

" آبی»‌های عبوس فصاحتی ندارند. آنها به زهد و الوهیت خود می‌بالند و هنوز درانتظار روبند و دامن مریم عذرا نشسته اند... وقتیكه ابرها بكنار می‌رود " آبی»‌ها زیرچشمی نگاه می‌كنند. و گاهی چون طفل گریان از ذوق نوینی بخنده می‌تركند.
" زرد"‌های بیمار و سبك سر، نقاشان " امپرسیونیست" را بیشتر دوست دارند.
" قهوه" ای‌های خواب آلود وپیر، برروزگاران خوش گذشته " باروك" و "رامبران" ندبه میكنند.
مدل، مدتی است كه برروی كرسی خود دركناری نشسته است.

" آبی»‌ها دررویائی، چون شب‌های مهتابی لغزنده ومبهم، فرورفته اند. حزن آنها با تقوای سرد و تاریكی آمیخته است...
بدن زیبایش سرد ومرده، وگیسوانش درسطح دریاچه آبی‌بی‌موجی پراكنده شده است.

دركناری كه بوی رطوبت شیرینی می‌دهد، " سبزها" چمباتمه زده اند. مانند مادری وفادار ومتبسم هستند كه فرق خود را ازمیان بازكرده وتا زیر چانه و مچ دست پوشیده باشد.
" سبز" مثل اشك شعف می‌درخشد و مثل مزارع باران خورده مطبوع ومعطر است. چشم صاف و درونی آنها راه می‌كشد... گوئی به صدای بادی كه در سروهای كهن وتبریزیها پیچیده و راه گم كرده است گوش فرا داشته اند. از كنارآنها رشته‌هائی كشیده شده و در ورطه‌های پیچ درپیچ وآشفته تخته شستی میریزد... مثل خزه‌های دره كوهستان، درسایه بیدها قهوه‌ای ومرطوب با سرگذشتی ممتد و یكنواخت بنظرمیرسد.

ساحلهای آفتاب سوخته گرمسیری،
خزان جنگلهای بكرو گمشده ومتروك،
پیشانی پیرفیلسوف كناره‌های یونان كلاسیك،
شانه‌های شلاق خورده غلامان رومی،
گونه‌های گرم وخوندار دختران كاروان كولیها،
دردیرخاموشی كه " قهوه ای»‌ها معتكف شده اند چون صدای بم بغض كرده " ارك" طنین انداخته اند...
" قهوه ای»‌های نازنین من ازشورو تندی یكی می‌كاهند و به سرور دیگری می‌افزایند...
آنها، آهسته با همون ریش وعصا، در راهی كه به ابدیت می‌پیوندد، قدمهای خود را می‌شمرند...
مدل من با پستان نیم افتاده و رانهای پر و موزون هنوزشكیباست.

سمفونی رنگها درسكوتی ترد و شكننده ادامه دارد...
سكوتی كه هرآن ممكن است مانند قوص وقزح درجو نامرئی ناپدید شود، سكوتی كه با اضطراب انتظارها است و مثل رویای شیرین تب درشرف آشفتگی است، سكوتی كه از آسمان عمیق تر وازشعله شمع خواب رفته نا متعادل تر و از رود نا پایدارتراست، سكوتی كه با وسواس و دلهره و تشویش گواراست...
قلم موی نقاش بسراغ رنگها می‌رود... دنیای نوینی درصحنه تخته شستی بحركت میآید... احساسات مجرد ومتلون وگریزنده درلباس زیبای رنگها بمیدان می‌آیند... كنسرت شروع شده است... رنگها درهم می‌آمیزند. نواهای ساكت بال گرفته، تا آخرین سرحد وجود، در فضا ازدحام می‌كنند.
سفید... زرد... قرمز- ویلون و فلوت وباسون (Bassoon) – موزون، و مواج و تاب دارنفس می‌زند، متورم می‌شود، خمیازه می‌كشد و مانند پرستوها در باد پرپرمیزند. سریع وتند و ناگهانی بال ببال شده بر می‌گردد... سمفونی رنگها می‌جوشد وحباب‌های آن می‌تركد و ازمیان آن بخاری لطیف برمی خیزد. مدل آرام من در ورای این خیالهای مه آلود تغییر شكل داده است... گیسوان او چون اثیری دروغین بنظر میرسد... شخصیت او ناشناس شده و تنها پستان‌ها وچند خطی از كفل و ران او درخشنده تر و نافذتر ازپیش تجلی میكنند... همه چیز او محو شده است... از او فقط حجم و رنگ وشكل یك زن بر جای مانده است. فقط یك زن... شهوت، جنس، تكوین، آنچه دراول به زن دادند و در اختیار ابدیت سپردند...
خلسه نقاش بقوام آمده... و رویاها حیات گرفته و با خود به نجوی پرداخته اند. ازنقاش فقط دو چشم نیم باز متبسم پیداست....
شبحی كه ازمدل دیده می‌شود حركت می‌كند... گویا‌بی‌تاب شده....

پیک نت

 

نوشته شده توسط داریوش در  شنبه 10 دی 1384  و ساعت 08:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

داریوش (134)


موضوعات

عمومی (134)


 آرشیو

خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (13)
اسفند 1384 (11)
بهمن 1384 (23)
دی 1384 (14)
آذر 1384 (40)
آبان 1384 (24)
مهر 1384 (7)


صفحات

 

 

لینكستان ...

 

لینكدونی ...

شعر ایرونی (-)
آ وای آزاد (-)
روزنامه صبح به وقت تهران (-)
گردون (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]