تبلیغات
اکسیر

 

 یکشنبه 20 آذر 1384

[عمومی , ]

دلشدگان بحر فنا
جواد طوسى
 
مى خواهم در نهمین سالگرد مرگ اندوهبار زنده یاد على حاتمى با نگاهى تردید آمیز سخن بگویم. آیا نوستالژى و گذشته گرایى و كلام موزون و آ هنگین (و به غایت شخصى و بعضاً پرتكلف و پر از اطناب) حاتمى در این عصر ماهواره و چت و SMS و اى میل و... به نوعى دلبستگى كهنه و واپسگرا تبدیل شده یا به عكس مى تواند تسكین دهنده و آرامش بخش باشد؟
آیا این مقطع را باید عصر جداافتادگى و عدم تفاهم و مرگ عاطفه و خصایل انسانى بدانیم، یا عصر واقع بینى و عقلانیت؟
با توجه به نگاه تراژیك و تقدیرگرا و تعلقات عرفانى حاتمى نگارنده تلاش مى كند كه ردپاى این نگرش و زاویه دید و نقش مهم و تعیین كننده كلام را در قسمت هایى از  آثار او جست وجو كند.
•اولین فیلم بلند حاتمى یك كار فانتزى برگرفته از قصه هاى عامیانه با شیوه بیانى متاثر از سنت نقالى است. اما او در دل این فانتزى و زبان و لهجه ریتمیك نگاه تراژیك و مرگ آگاهش را تعمیم مى دهد.
در فصل عنوان بندى حسن كچل راوى قصه (مرتضى احمدى) با صداى شیپور تعزیه خوان ها مرگ پدر حسن كچل را تعریف مى كند تا به اصل ماجرا (قصه حسن كچل) برسد. شروع فصل زفاف نیز با این حس تراژیك اجرا مى شود، یا صداى كورس سرهنگ زاده در خدمت همین لحن بیانى است. همچنین توجه كنیم به گفت وگوى پایانى حسن كچل و چل گیس كه حسى عارفانه و تقدیرگرایانه در آن جارى است:
چل گیس: تو دیگه به اون سفر نمى رى؟
حسن كچل: شاید به این زودى ها نه، ما همه به اون سفر مى ریم.
چل گیس: پس به این زودى ها به اون سفر نرو.
و نكته جالب اینكه حاتمى فیلمش را (در وراى ظاهر مفرح و ریتمیك آن) در گورستان (همراه با شنیدن موزیكى مرثیه گونه) تمام مى كند.
•در انتهاى فصل عنوان بندى فیلم طوقى، دوربین روى كبوتر طوقى (به نشانه بدیمن بودن) مكث مى كند. بلافاصله در فصل بعدى در گفت وگوى میان سیدمرتضى (بهروز وثوقى) و مادرش بى بى (ژاله علو) بر شوم بودن طوقى تاكید مى شود.
بى بى: پرش بده بره.
سیدمرتضى: همه كفترام یه طرف، این یه طرف بى بى. این یه چیز دیگه اس، این طوقیه.
بى بى: طوقى... به آقایى كه قفلشو گرفتم به ارواح خاك بابات اگر پرش ندى، چادرمو مى اندازم سرم مى رم خونه دایى مصطفى ات. به ما طوقى نمى یاد... مادر بابات طوقى گرفت كه من به این روز افتادم. یه هفته نگذشت كه زندگیمون از این رو به اون رو شد.
حاتمى تقدیر محتوم و وصلت نافرجام مرتضى و طوبى (آفرین) را با چنین پیش درآمد هنرمندانه اى نشان مى دهد: از كبریت روشن كردن سیدمرتضى در داخل اتوبوس، به طوبى كه داخل خانه با چوب كبریت ابروهایش را سرمه مى كشد قطع مى شود.
او در ادامه با شنیدن صداى در و نگاه انداختن به عكس سیدمصطفى (ناصر ملك مطیعى / دایى مرتضى) مى گوید: «خودشه.» در صورتى كه بعد متوجه مى شویم كسى كه در مى زند، سیدمرتضى است. در صحنه اى دیگر مرتضى با لحن كنایى و آینده نگرانه خطاب به دایى اش مى گوید: «اون كه موندنیه كیه؟ حرفاى خودته دایى.» در صحنه آخر فیلم مرتضى را پس از تیر خوردن و زخمى شدن در حالت سرنگون شده از سوراخ سقف گذر مى بینیم كه دایى اش را صدا مى زند و همزمان طوقى را رها مى كند. سیدمصطفى سر برمى گرداند و صورت غرق به خون خواهرزاده اش و جان دادن او را مى بیند و گریه سر مى دهد و تصویر روى همین پلان ثابت مى شود.
•حاتمى در باباشمل از آن نگاه فانتزى كه در حسن كچل شاهدش بودیم بیشتر فاصله گرفته و در قبالش به مایه هاى عرفانى نزدیك شده است. فتح باب این تعلقات درونى را در گفت وگوى میان باباشمل (محمدعلى فردین) و لوطى حیدر (ناصر ملك مطیعى) مى بینیم:
باباشمل: كجا با این عجله، پیرمراد ما كجا؟ آخه یك كرامتى گوشه چشمى نظرى، اثرى خبرى، جاى پایى واسه دوست، شایدم یه روز ما راهى شدیم، نشونى از مقصد.
لوطى حیدر: شغل من رفتنه مرد، نه رسیدن... دیگه پابند نمى شم، پاى موندن ندارم. بشكنه پایى كه پابند بشه... مى خوام آواره بشم، دیگه یك جا نمونم، كوله بار بى كوله بار، مشكمون كاسه آب. ما كه از آب دیگه پاك تر نیستیم، آب پاكم اگه یك جا بمونه مى گنده... راه من رفتنمه.
باباشمل: دلم اونجاست كه پیرم باشه.
اما شكل عمیق و پررنگ تعلقات عارفانه حاتمى كه به نحو بارز در شخصیت لوطى حیدر تجلى یافته را در این تك گفتار او در اواخر فیلم كه با قمه خودش را مى زند، مى بینیم:
«قصه نى و نیستون وزهم جدا شدن، قصه یكى شدن از خود و من رها شدن. مردن در خود و بعد زنده شدن به دیگرى... پشت اون پرده و دیوار خبرهاست كه ما بى خبریم، چشم دیدن مى خواد، دل بریدن مى خواد. حالا بهتر مى بینم، سینه بى كینه شده، مثه آینه شده. دیگه راهى نداره، راه ما جدا شده.»
•وجه دیگرى از مرگ آگاهى و روحیه و منش قلندرانه را در فیلم قلندر شاهدیم. قلندر در برزخ و كشمكش عشقى به ظاهر ممنوع، رگ دستش را با قمه مى زند و اینگونه با خودش نجوا مى كند: «مرگ حق است اما نه به دست خود آدم... عشرت تو مرگ قلندرو مى خواستى. وقتى این نامه به دستت مى رسه قلندرى نیست... مرگ حق است اما نه به دست خود آدم. قلندرى كه یه عمر پیر و جوون زیر علمش سینه مى زدند، جورى بى حرمت شد كه بعد مرگش هیچ كسى حاضر نمى شه زیر تابوتش رو بگیره.»
• تكرار عامدانه ناكامى و نامرادى آقاى خاورى (پرویز صیاد) در طول فیلم خواستگار با نگاه تلخ اندیشانه حاتمى و بیان تراژیك انتهاى فیلمش هم داستان است. ما تقدیر نافرجام خاورى را در ابتداى فیلم كه او از دختر مورد علاقه اش (زرى) خواستگارى مى كند، مى بینیم. بلافاصله پس از خواستگارى خاورى از زرى مادر زرى شیون كنان بى بى را صدا مى زند و مى گوید: «دیدى چه بلایى سرمان آمد؟» حتى نماهاى بسته از زرى و نیز نماهاى روبه بالا از پدرش (وسواس الدوله با بازى صادق بهرامى) كه نسبت به این خواستگارى واكنش معترضانه نشان مى دهد، تعمداً حالتى دفرمه دارند. پرده آخر این عشق بى سرانجام بله گفتن زرى بر تخت بیمارستان و فرو افتادن دست بى جانش است. خاورى پاكباخته گلدان گلى را كه براى محبوبش آورده كنار دست او مى گذارد و حلقه انگشتر را داخل انگشت بى حسش مى كند و پس از بیست سال خواستگارى مداوم، با مرگ وصلت مى كند. در كنار این حس تراژیك حاتمى، به بیان كنایه آمیز او نیز دست مى یابیم. از آن دختر ساده و بى آلایش ابتداى فیلم، در انتها چیزى باقى نمانده و این تصویرى ازلى و ابدى از معشوق در صافى ذهن حاتمى است كه در بعضى از آثار دیگرش نیز بازتاب داشته است.
•به رغم روایت پردازى شخصى حاتمى از نهضت مشروطه در فیلم ستارخان و در سایه قرار گرفتن ابعاد اجتماعى این رخداد معاصر تاریخى، او همچنان نگاه و بیان تراژیكش را حفظ مى كند.
• ۳۰ رجب ۱۳۲۸ هجرى قمرى، پارك اتابك
باقرخان (عنایت  بخشى): چرا ما رو از هم جدا كردند؟ شما اینجا، من پارك عشرت آباد.
 
ستارخان (على نصیریان): آدم باید دلش پیش هم باشه.
باقرخان: خوش مى گذره سردار؟
ستارخان: مى گذره، فقط مى گذره.
در اینجا عده اى از مبارزان كفن پوش به نزد ستارخان مى آیند و یكى از آنها خطاب به او مى گوید: سردار از اوضاع خبر دارى؟ تو اینجا باشى اسلحه ما رو بگیرن. خوش به حال اون كسانى كه مردن و این روزها رو ندیدن، دیگه از مشروطه و مشروطه چى چى باقى مونده؟ اسلحه رو تحویل نمى دیم، ما كفنمون رو پوشیدیم. ما اسلحه رو فقط به تو تحویل مى دیم، مى  خواى به اونا تحویل بده مى خواى به ما برگردون. ما رفیق نیمه راه نیستیم، تورو تنها نمى ذاریم. فقط تفنگمون باقى مونده، تفنگى كه خودت به ما دادى، بهت برمى گردونیم. باقرخان: همیشه سردارو تو بن بست مى ذارن... صد رحمت به اهل كوفه. در اواخر فیلم، در شرایطى كه بدن زخمى ستارخان روى شانه سربازان قرار گرفته است، صدایش را مى شنویم: كیا منو مى برن؟ كیا پاى من شدند؟
باقرخان: همونایى كه پاتو شكستن.
موسیقى متن فریدون ناصرى، واریاسیونى از تصنیف معروف «از خون جوانان وطن لاله دمیده» مى نوازد. حیدر عمو اوغلى (عزت الله انتظامى) با كف دست به دهانه اسب بى سوار مى زند. یكى از هم رزمان ستارخان خطاب به حیدر عمو اوغلى مى گوید: «كار دیگه تموم شده حیدرخان.»
حیدر عمو اوغلى نگاه عمیقى به روبه رو مى كند و مى گوید: «من سوارشو پیدا مى كنم.»
•در سوته دلان كه به اعتقاد بسیارى بهترین كار حاتمى است، با تركیبى از مایه هاى عرفانى، عشق و از دست رفتگى، تقدیرگرایى و همخوانى كلام با تصویر و موقعیت درونى آدم  ها مواجهیم. فصل پایانى و ماقبل آخر، مى تواند گواه صادق این مدعا باشد. آقا حبیب ظروفچى (جمشید مشایخى) و برادرش مجید (بهروز وثوقى) در داخل مغازه روبه روى هم نشسته اند. نورپردازى استادانه هوشنگ بهارلو، گویى خبر از حادثه شومى مى دهد. آقا حبیب رو به برادرش مجید مى كندو مى گوید: «اما اقدس حكایتش چیز دیگه اى بود... به دلت بد نیاد، وضع ما روشنه. زنك عشرتى بود، نسخه دواچى بود. مى گفت واسه حالت خوبه.»
مجید: اما حالا حالم خوب نیست. این دفعه جاى جنا انكر و منكر اومدن با گرزشون مى كوبن تو سرم. داداشى منو شبونه برسون امامزاده داوود...نه تورو خاك آقا نمى خوام جلو زنم لو برم، بفهمه من دعایى ام. بلا روزگایه عاشقیت.
در ادامه آقا حبیب برادر غشى و به هم ریخته اش را در وضعیتى كه روى قاطر از حال رفته، به امامزاده داوود مى آورد. او رو به امامزاده مى كند و سلام مى دهد و پس از روبرگردانیدن، جنازه برادرش را كه از قاطر به زمین افتاده مى بیند و با بغض آمیخته با گریه و حسرت مى گوید: «همه عمر دیر رسیدیم». آقا حبیب خیلى دیر فهمید كه مجید از جنس سادگى و رویا و معصومیت است، نه از جنس واقعیت.
•حاتمى همان زاویه دید شخصى و _ در عین حال _ تلخ اندیشانه و تراژیكى كه در ستارخان شاهدش بودیم را در مجموعه هزاردستان، متوجه دوره دیگرى از تاریخ معاصر مى كند. در كمیته مجازاتى كه او به تصویر مى كشد، آدم ها (اعم از مبارز، نوكر پهلوان روز و بفرموده عمل كن، لمپن و بى هویت و...) لحظه اى كیش و به آخر نرسیده مات هستند. شعبان استخونى (محمدعلى كشاورز) به دست مفتش شش انگشتى (داود رشیدى) كشته مى  شود. خود مفتش در شب ازدواجش به قتل مى رسد. رضاى خوش نویس (جمشید مشایخى) در شرایطى كه درصدد قتل  خان مظفر (یا همان هزاردستان / عزت الله انتظامى) برآمده، به دست پیشكار او (جهانگیر فروهر) در جلوى چشمان آقا سیدابراهیم (عطاءالله زاهد) و سیدمرتضى (حسین گیل) از بالكن گراندهتل به پائین انداخته مى شود و مى میرد. ما مى مانیم و تلاقى نگاه مسلط و مقتدر خان مظفر از قسمت بالكن گراند هتل با نگاه آقا سیدابراهیم كه از پائین به او چشم دوخته است. در این عرصه بى رحمانه شطرنج، حرف آخر را چه كسى مى زند و این بازى چندبار در طول تاریخ معاصر ما تكرار شده است؟
•شاید حاجى واشنگتن پاسخ مناسبى باشد به آن عده اى كه مى خواهند تصویرى مطابق میل خود در آثار حاتمى جست وجو كنند. او آنقدر كه دغدغه هویت ایرانى را دارد، به دنبال انعكاس دقیق رخدادهاى تاریخى/ اجتماعى/ سیاسى معاصر نیست و تمایل چندانى به ارائه تصویرى مستند از شخصیت هاى تاریخى این دوره ندارد. در حاجى واشنگتن این هویت یابى منفرد و خلع سلاح شده و حسرتخوارانه، نهایتاً به تراژدى ختم مى شود. فیلم با همان نگاه تقدیرگرایانه حاتمى از زبان حاجى واشنگتن (عزت الله انتظامى) شروع مى شود:
«مقدر چنین بوده به موجب حكمى از دارالخلافه تهران، قبله عالم كمترین بنده درگاه حسینقلى را مامور نمودند به سمت وزیر مختارى و ایلچى گرى اعلیحضرت در دربار آمریك تا موسس وزارتخانه فخیمه هم در واشنگتن باشد. این سیاحتنامه اولین ایرانى است كه روانه واشنگتن، یكى از بلاد ینگه دنیا شد.» در خاتمه این سیاحتنامه، با رجعت ناگزیر حاج حسینقلى به وطن مواجه مى شویم. میرزا محمود (دیلماج حاجى واشنگتن)، همچون دلقك هاى واقع بین و صریح اللهجه آثار شكسپیر، این طور پته حاجى واشنگتن را روى آب مى اندازد: خبر این است به تهران احضار شدى. دستور تعطیل سفارتخونه داده شد. در معیت دكتر كارن با قطار مى روید نیویورك، از نیویورك تنها با كشتى به تهران. جیب قبله عالم پر، راه منو هموار و هفت پشتمتو سیر كه نكردى، حتى نفعتم به رعیت نرسید. مى شود گفت كمتر خیانت كردى، اینم از كم دلى ات بود نه جسارت. نه خوبى نه بد، كمى. تو از این به بعد یك رجل یائسه اى، مظهر پُست هاى پست...، گنگ حیران. بهت تو حیرت عارفان نیست. در چه مانده اى، درمانده در خود صُم بُكم؟... اصلاً تو چرا آمده اى اى سرنگون؟ البته در تهران صحبت هایى است كه حضرتتان وزیر قوائد عامه باشید. بیچاره رعیت، چه فایده از تو و امثال تو... كلام آخر! شمشیر رجال آلیت بار ضیافت است، نه تیغ كارزار. شمشیر اَخته در غلاف، داماد سربلندى است. گودباى حاجى. در آخرین نماى عمومى فیلم، حاجى واشنگتن را در دریاى متلاطم با حالتى سرنگون، داخل قایق مى بینیم كه به ایران برده مى شود.
•تصویر ارائه شده از كمال الملك، همچون یك ناظر تاریخى است. او ناظر مرگ مظفرالدین شاه است، پیشنهاد رضاشاه براى همكارى را رد مى كند، در دوران كهولت تبعید مى شود و در غربت مى میرد.
•على حاتمى در مادر، تقدیرگرایى اش را با حسى عارفانه درهم مى آمیزد و مرگ مادر آن جمع جدا افتاده و از اصل دور مانده را در فضایى روحانى برگزار مى كند.
مادر در شرایطى كه در جمع فرزندانش نشسته، گویى سفر به دیار باقى را حدس زده و مى گوید:
«موقع بدرقه است، البته مونده به اومدن قطار. اى خوش آن كاروانى كه شب را طى كرد، اول صبح به منزل رسیدن عالمى داره. حال نماز صبح، امید روز تازه. گفتم كه من با قطار شب عازمم. صداى پاى قطار مى یاد، بانگ جرس آواى چاوشى، غائله پا به راهه...»
هم زمان برق مى رود. مادر روى تختش مى رود و مى خوابد. دخترش (فریماه فرجامى) مى گوید: مادر درد دارد. مادر جان دارد... و غلامرضا (اكبر عبدى) حرف آخر را مى زند: «مادر مرد، از بس كه جان ندارد.»
•حس و نگاه تراژیك على حاتمى در آخرین كارش دلشدگان، به اوج خود مى رسد. در صحنه اى از فیلم كه در سالن اجراى مراسم گروه طاهرخان بحرنور (بدون حضور خود او) مى گذرد، دوربین از روى چهره نقاشى شده شاهزاده نابیناى ترك عبور مى كند و به بلبل هزاردستان مى رسد. در ادامه، شاهزاده (لیلا حاتمى) را مى بینیم كه گویى صداى طاهر (امین تارخ) را در ذهنش مى شنود و به دنبال صدایش سالن را بى تابانه ترك مى كند و خودش را به محوطه بیرون مى رساند. ما در این صحنه، طاهر را با حالتى رنجور و بیمار مى بینیم كه روى پله ها نشسته و آواز غمگینى را زمزمه مى كند و دستمال خونى اش را جلوى دهان خود مى گیرد. به دنبال وقوع مرگ طاهرخان بحرنور و آماده شدن گروه براى بازگشت به ایران، دوتن از نوازندگان گروه این گونه درباره او با اندوه و حسرت سخن مى گویند :ناصرخان دیلمان (سعید پورصمیمى): مرگشم مثل زندگیش عاشقانه بود. استاد دلنواز (فرامرز صدیقى): جوهر ادب ما خون سهراب است و طاهر. و دوربین روى چهره گریان نوازندگان تمبك (آقافرج بوسلیك / اكبر عبدى) و سنتور (خسروخان / حمید جبلى) مكث مى كند. در نماى لانگ شات بعدى، تابوت حامل جنازه طاهر با كالسكه اى آورده مى شود و روى این تصویر صداى مرثیه  گونه  زنى شنیده مى شود. سپس شاهزاده ترك به محل استقرار جنازه محبوبش نزدیك مى شود و دستكش مشكى اش به شیشه پنجره مشرف به جنازه طاهر مى ساید. در آخرین نماى فیلم، دوربین از روى تابلوى نقاشى امواج  گریان دریا عبور مى كند و به صفحه گرامافونى مى رسد كه وسط آن تصویر بلبل هزاردستان نقش بسته است. این تابلوى حزن انگیز، آخرین نقطه وصل ما با دلسپرده دلشدگان بود. آئین چراغ را به جا آوریم و یادش را زنده نگه داریم.
منبع: شرق

 

نوشته شده توسط داریوش در  یکشنبه 20 آذر 1384  و ساعت 08:12 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

داریوش (134)


موضوعات

عمومی (134)


 آرشیو

خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (13)
اسفند 1384 (11)
بهمن 1384 (23)
دی 1384 (14)
آذر 1384 (40)
آبان 1384 (24)
مهر 1384 (7)


صفحات

 

 

لینكستان ...

 

لینكدونی ...

شعر ایرونی (-)
آ وای آزاد (-)
روزنامه صبح به وقت تهران (-)
گردون (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]