تبلیغات
اکسیر

 

 پنجشنبه 4 اسفند 1384

[عمومی , ]

سالگرد خاموشی بزرگ علوی چند روز پیش بود. 29 بهمن. "آقا بزرگ" داستان ایران از دوستان و همنشینان اولیه صادق هدایت بود و از اعضای گروه معروف به "ربعه".  صادق هدایت رفت پاریس و خود را کشت و علوی را می‌خواستند اعدام کنند که ترک ایران گفت و مهاجر سیاسی شد. از اعضای گروه معروف به 53 نفر بود و زندانی دوران رضاشاه. قهرمانان و مضمون داستان‌هائی که نوشت عموما سیاسی و متاثر از حوادث و تحولات دوران بود. داستان بلند "چشم‌هایش" را همه سایه‌های پنهان خسرو روزبه، کمال الملک (استادماهان) و یا ارانی دانستند. یکبار که خود او در برلین پرسیدند گفت: هرمبارزی قهرمان آن داستان است!

علوی پس از تحصیلات مقدماتی برای ادامه آن به آلمان رفت و دوره دبیرستان و بخشی از تحصیلات دانشگاهی خود را در آنجا به پایان رساند. آن گاه به گروه مارکسیستی معروف به "پنجاه و سه نفر" به رهبری "تقی ارانی" پیوست. تمامی اعضای این گروه ،سال 1316 دستگیر و زندانی شدند. سال 1320 بعد از سقوط رضا شاه و اعلام عفو عمومی، به همراه دیگر زندانیان سیاسی از زندان آزاد شد. داستان بلند 53 را در اندک زمانی منتشر کرد. پیش ازکودتای 28 مرداد "علوی" که تحت تعقیب امنیتی بود از ایران خارج شد و یکبار دیگر مقیم آلمان. اما این بار آلمان دمکراتیک.

تا انقلاب 57 آثار او در لیست آثار ممنوعه بود. پس از انقلاب به ایران بازگشت، اما نه طولائی. در برلین شرقی ریشه دوانده بود و دل کندن از آن سخت. ماند و حوادث خونبار دهه 60 را هم دید. نه آنکه مستقیم دید، بلکه اخبار و حوادث آن را دنبال کرد و با مهاجرین جدیدی که از جمهوری اسلامی گریخته بودند ارتباط برقرار کرد و از زبان و دهان آنها هرچه را گذشته بود شنید.

با اولین سکته قلبی در بیمارستان "فریدریش‌هاین" برلین بستری شد و سرانجام در 29 بهمن 1375 خاموش شد. او از بنیان گذاران داستان نویسی مدرن ایران بود.

"علوی" در رمان "چشم‌هایش" از شیوه ای بدیع استفاده کرد. قطعات پراکنده یک ماجرا را کنار هم گذاشته و از آن طراحی کلی آفرید که به حدس و گمان تکیه داشت.

یک زن با تمام عواطف و نوسان‌های روانی در مرکز این داستان قرار دارد. زنی هوس باز که می‌داند استاد ماکان - نقاش قهرمان کتاب - هرگز به ژرفای روح و روان او پی نخواهد برد.
"چمدان" (1313)، "ورق پاره‌های زندان" (1320) و "نامه‌ها" (1330) هر سه قبل از رمان
چشم‌هایش نوشته شده بود. مجموعه داستان‌های "زندان" را که عموماْ بر روی کاغذ پاره‌های سیگار و یا کاغذ قند نوشته بود با عنوان "ورق پاره‌های زندان" (1320) منتشر کرد. "پنجاه و سه نفر" را در 1321 منتشر کرد و برای همیشه نام خود را بعنوان بزرگترین داستان نویس سیاسی ایران در تاریخ ادبیات ایران ثبت کرد.

از "علوی" یک سفرنامه با عنوان "ازبک‌ها" (1326) منتشر شده که گزارش سفر به شوروی و دیدار از ازبکستان است. دو مجموعه دیگر به نام "میرزا" و "سالاری‌ها" نیز از وی منتشر شده که چندان مطرح نیستند. حضور او در آلمان این امکان را فراهم ساخت تا برخی آثارش به آلمانی ترجمه و منتشر شود؛ از جمله رمان "چشمهایش".

 "علوی" بر ادبیات جهان تسلط داشت و به چند زبان اروپایی، علاوه بر آلمانی صحبت می‌کرد. همین تسلط به ادبیات جهان و دانستن زبان‌های مختلف، به وی امکان داد تا ترجمه‌های ماندگاری از ادبیات جهان به زبان فارسی منتشر کند. "باغ آلبالو" از "چخوف" ، "دوازده ماه از پریستلی" از زبان انگلیسی و "دوشیزه اورلئان" اثر "شیللر" و "حماسه ملی ایران" اثر "تئودور نولد" که از زبان آلمانی از جمله آنهاست.

 داستان کوتاه "گیله مرد" او نیز از یادگارهای ماندگار علوی است. قهرمانان داستان‌های او عموما انسان‌های ناکامی هستند که دور از وطن، در غربت و آوارگی سر می‌کنند.
از مصاحبه علوی:

 « ... زندگانی من همیشه طوری بود که از حوادث روز متاثر شده ام و کوشش نهایی من این بود که حوادث را تا آنجا که عقلم قد می‌داد و فهمم می‌رسید و تا آنجا که شهامت داشته ام روی کاغذ بیاورم ...»
 
علوی درباره هدایت و آشنائی و دوستی اش با او می‌گوید:

«در دوران مدرسه ابتدایی، "غلامعلی فریور" که یکی از رجال پاک و وارسته دوران ما بود همکلاسی بودم. چون هر دوی ما کوتاه قد بودیم، روی نیمکت جلوی کلاس پهلوی هم می‌نشستیم . این همکلاس بودن به دوستی انجامید ... سال 1928 از آلمان به تهران آمدم، به جستجوی دوست قدیمی خود "غلامعلی فریور" بودم و به مصداق " عاقبت جوینده یابنده بود " او را یافتم. روزی در خانه "غلامعلی فریور"، کتاب " پروین دختر ساسان" را دیدم. آن را خواندم و دیدم با کتاب‌های موجود آن دوران هم سطح نیست و از نظر شکل و محتوا چیز دیگری است. از "فریور" پرسیدم نویسنده این کتاب کیست؟ "فریور" گفتمی جوان خوب و خوشمزه ای است باید با او آشنا شوی ... مدتی پس از این گفتگو روزی همراه با "فریور" در خیابان ناصریه آن زمان و "ناصر خسرو"ی بعدی به کتابخانه معرفت رفتیم، تصادفا زنده یاد "صادق هدایت" هم آنجا بود. "فریور" گفت :" این همان آقا است ." این سرآغاز آشنایی ما بود که بعدها "مسعود فرزاد " و " مجتبی مینوی " نیز به آن پیوستند و جمع "ربعه" را تشکیل دادیم. 

 آن روزها "هدایت، مینوی، فرزاد و من ( که بعد‌ها دیگران هم به آن پیوستند ) دیدارهای مرتبی داشتیم، بازار ادب در انحصار هفت، هشت شخصیت ممتاز بود، مثل "حکمت"، "تقی زاده"، "اقبال"، "قزوینی"، "سعید نفیسی" و از این شمار. یک روز همین طور‌بی‌مقدمه "فرزاد" گفت ما خودمان هم گروه "ربعه "هستیم، گفتیم بابا "ربعه" که معنا ندارد، "فرزاد" در پاسخ گفت: معنا ندارد، ولی با "سبعه" ( هفت ) قافیه دارد، به این ترتیب بود که "ربعه" در برابر "سبعه" پیدا شد و گرنه گروهی با نام و برنامه ای خاص نبود، بلکه تنها زاییده یک شوخی بود.

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 4 اسفند 1384  و ساعت 06:02 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

داریوش (134)


موضوعات

عمومی (134)


 آرشیو

خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (13)
اسفند 1384 (11)
بهمن 1384 (23)
دی 1384 (14)
آذر 1384 (40)
آبان 1384 (24)
مهر 1384 (7)


صفحات

 

 

لینكستان ...

 

لینكدونی ...

شعر ایرونی (-)
آ وای آزاد (-)
روزنامه صبح به وقت تهران (-)
گردون (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]