تبلیغات
اکسیر

 

 پنجشنبه 13 بهمن 1384

[عمومی , ]

عطاءالله بهمنش هستم، پسر هفت ماهه صفرعلى و مرضیه، در روز 24 فروردین 1302 در کرمانشاه متولد شدم. پدر و مادرم اهل‏کرمانشاه نبودند و مقارن جنگ جهانى اوّل (1914 تا 1918) از فراهان به کرمانشاه کوچ کرده بودند.

-  در مدرسه‏هاى کرمانشاه درس خواندید؟ 

بله، در کرمانشاه به مدرسه‏هاى نصرت، هدایت، انوشیروان و شاپور رفتم.

-  با کتاب و ورزش از چه زمانى اُنس پیدا کردید؟ 

خانواده‏ام فقیر بودند، ولى تا آنجا که به یاد دارم در طاقچه و رف اتاق کتاب فراوان بود. در کرمانشاه با ورزشهاى زورخانه وکشتى‏گیرى اُخت شدم. پدرم اهل کتاب بود و آن روز، فردا را مى‏دید.

-  چه سالى و به چه علت از کرمانشاه به تهران مهاجرت کردید؟ 

 1324. براى اینکه تهران بزرگ بود و زندگى کردن و بالنده شدن، محیط مساعد که قابلیت پرورش را داشته باشد، نیاز همگى است.

-  روز مسابقه نشریه مرد امروز چگونه گذشت؟ 

روز جمعه 23 شهریور 1324 ساعت 6/5 بامداد از جلو اداره روزنامه در خیابان فردوسى کوچه خندان مسابقه شروع شد. 85 دونده‏در خط شروع با شماره‏هاى مشخص ایستادند و من با برنامه خودم و با سرعتى که لازم بود تقریباً در عداد نفرات میانه بودم که حرکت‏کردم، افراد صف جلو چون باد رفتند. از میدان فردوسى به طرف چهار راه کالج و بعد به طرف یوسف‏آباد سرازیر شدم. در نزدیکیهاى‏دبیرستان نوربخش تقریباً اول شدم. در چهار راه یوسف‏آباد استادم، احمد ایزدپناه، در ترک موتور سوارى نشسته بود او دونده‏ها را زیرنظر داشت به چهار راه فردوسى رسیدم و بدون تردید و مکث هر چه نیرو داشتم صرف کردم و از خط پایان، همانجا که شروع کرده‏بودیم، گذشتم و در آغوش دوستان مشفق و خوبم جهیدم. 5400 متر را در 19 - 2/5 دقیقه دویدم.

-  بعد چه شد؟ 

دکتر میمندى‏نژاد، مرا به روى میز بزرگى فرا خواند و با بلندگوى دستى خطاب به مردم گفت:«لازم مى‏دانم تذکر دهم که جوایز روزنامه مرد امروز ارزش معنوى دارد زیرا براى خرید آنها چندصد نفر از مشترکین و خریداران روزنامه شرکت داشته‏اند». محمدمسعود در پشت بام روزنامه،دستم را فشرد و تبریک گفت و نصرالله شیفته هم تبریک گفت و دیگران در هیأت تحریریه که‏نمى‏شناختم.

-  از جایزه بگویید.

یک گلدان نقره بزرگ عیار 84 به من جایزه دادند و مرا به مردم معرفى کردند. هنوز آن گلدان‏نقره را با نقشهاى برجسته و ذیقیمت نگاه داشته‏ام و آن را نفروخته‏ام. شگفتى دست‏اندرکاران دو و میدانى در این نکته خلاصه مى‏شد که کسى درست مرا نمى‏شناخت.

-  چه احساسى داشتید؟ 

بر روى میزى که در خیابان ایستاده بودم و به سخنان دکتر میمندى‏نژاد گوش مى‏دادم و به ‏تشویق مردم پاسخ مى‏گفتم، آقاى على دادایى استاد خودم را دیدم که در کرمانشاه در دبیرستان‏ مرا تعلیم داده بود و سخت گریه کردم.

-  از بازتاب پیروزیتان بگویید.

از قضاى روزگار، روز شنبه 24 شهریور ماه مرد امروز توقیف شد و قضیه اول شدن من‏مسکوت ماند به خاطر این که روزنامه‏هاى عصر مخالف محمدمسعود بودند. و کلى پکر شدم.در هفته بعد نداى آزادى به جاى مرد امروز منتشر شد و همان شیوه متداول چهل و هشت‏شماره قبل را داشت و عکس مرا چاپ کرده بودند و کلّى حظ کردم و چند شماره خریدم و یکى‏را هم براى پدربزرگوارم فرستادم.

-  از چه تاریخى به استخدام بانک ملى در آمدید و تا کى در بانک و با چه سمتى کارمى‏کردید؟ 

از 1324 در اداره اسکناس و فلزات، صاحب امضاء مجاز و رئیس دفتر اداره بودم، تا 1350.

-  از سوابق ورزشى و دوران ورزشکاریتان هم بگویید.

از سال 1324 تا 1327 در دوهاى نیمه استقامت چند بار به قهرمانى رسیدم، پنج سال دبیر ونایب رئیس فدراسیون کشتى ایران بودم و در آن دوران تیم ملى ایران در قهرمانى جهان و بازیهاى‏المپیک مقامهاى شایسته‏اى به دست آورد. من با شادروان محمودپور کشتى کار مى‏کردم و طى‏60 سال گذشته زیر و روى ورزش را مى‏شناسم.

-  گویا از سال 1330 فعالیت مطبوعاتى را آغاز کردید؟ 

بله. یک مقاله ترجمه کردم از «جسى اوونس» Jesse owens قهرمان و نابغه سیاهپوست.

-  با نیرو و راستى؟ 

بله. در سال 1330 در مجله نیرو و راستى شروع به همکارى کردم. آن مجله را دارم، بازیهاى‏1936 برلین. آن مجله و باشگاه پس از وقایع 28 مرداد پایمال جفا شد. خانم منیر مهران مدیرى‏دانشمند بود.

-  چرا نیرو و راستى را رها کردید؟ 

من رها نکردم، بعد از کودتاى 28 مرداد نیرو و راستى با مشکلاتى مواجه شد، در آن را بستندو ورزش ایران لطمه خورد. نیرو و راستى موجودیتى داشت و مردان بزرگى را مرحوم مهران‏تربیت کرد.

-  آن وقت‏ها دریافتى شما چقدر بود؟ 

من کار را با صفحه‏اى بیست و پنج تومان آغاز کردم. در هفته یک صفحه مطلب مى‏دادم وبیست و پنج تومان دریافت مى‏کردم. بعدها دو صفحه شد پنجاه تومان، پس از مدتى خودشان‏براى دو صفحه مطلب صد تومان پرداخت کردند. من چیزى نگفتم.

-  با امید ایران همکارى مى‏کردید.

بله، از سال 1333 تا 1337 با امید ایران همکارى کردم و مسؤول صفحات ورزشى بودم. درامید ایران آزادانه از دستگاههاى ورزشى انتقاد مى‏کردم و مردم مى‏پسندیدند.

-  چقدر حق‏التحریر از امید ایران مى‏گرفتید.

در ماه 200 تومان، آن وقتها پول خوبى بود و کلّى در زندگیم موثر بود.

 

-  در فاصله سالهاى 1330 تا 1335 به جز نیرو و راستى و امید ایران با نشریه دیگرى‏همکارى داشتید؟ 

هر نشریه‏اى که مقاله مى‏خواست، اگر سبک کارم که انتقادى بود مى‏پذیرفت مى‏نوشتم ازاتحاد ملى تا مهر ایران.

- با روزنامه اطلاعات چگونه و چه مدت همکارى کردید؟ 

مدت کوتاهى با روزنامه اطلاعات همکارى کردم. زمان حاج سیدجوادى بود. من مطالب‏انتقادى مى‏نوشتم. یک روز حاج سیدجوادى آمد و گفت: «عطا این مطالبى که مى‏نویسى به دردروزنامه نمى‏خورد. عباس مسعودى تحمل این کار را ندارد. او سناتور وکیل تراش است. قطب‏است. تو این مملکت هر چه بخواهد مى‏کند. دربارى است. او مجرى است هر چه آنها بگویند،اجرا مى‏کند. بنابراین سیاست روزنامه اطلاعات معلوم است. تو که انتقاد مى‏کنى، سه روز هم‏نمى‏کشد که عذر تو را مى‏خواهند».

-  بعد از این مسائل چه اتفاقى افتاد؟ 

هیچى، من گفتم همین طورى مى‏نویسم. جز این بلد نیستم بنویسم. گذشت و یک روزجلسه هیأت تحریریه تشکیل شد، مرحوم محمود نامجو رکورد شکسته بود نزدیک به بیست‏کیلوگرم بیشتر وزنه زده بود. بنده نوشتم که نامجو رکورد را نشکست، بلکه او رکورد را خرد کرد.دوامى گفت: «این چه مطلبى است نوشته‏اى؟ ما در روزنامه اطلاعات از این چیزها نداریم». من‏حرفى نزدم، بعد برگشت و گفت: «اصلاً من از نوشته‏هاى تو خوشم نمى‏آید». من هم وقتى که‏دیدم کار به اینجا کشید. گفتم: مهم نیست، من هم شما را قبول ندارم. گفت: «تو». گفتم: نه، من! تاآمد حرف بزند اجازه ندادم بقیه حرفش را بزند. کیفم را برداشتم و گفتم آقا مثل اینکه حرف شمابه کرسى نشست، تشکر مى‏کنم از لطفتان. و بعد از حاج سیدجوادى خداحافظى کردم. بچه‏هاگفتند: «باش، کجا مى‏روى». گفتم بنده کارمند بانک ملى هستم.

-  چطور شد که به کیهان ورزشى رفتید؟ 

ما در ایران نشریه خاص ورزشى نداشتیم، منوچهر قراگزلو آجودان شاه بود با دکترمصباح‏زاده توافق کردند و دکتر صدرالدین الهى سردبیر شد و مرا دعوت به کار کرد و مدتهانوشتم.

-  شما از بنیادگذاران مجله دنیاى ورزش هستید. لطفاً از اندیشه و نحوه شکل‏گیرى‏دنیاى ورزش هم بگویید.

توجه بفرمایید ورزش عامل رابطه، رقابت و دوستى است. آقاى بیژن رفیعى با فرهادمسعودى دوست بود. در پیست اسکى پسر مسعودى را بیرون کرده بودند. این مجله ظهور کرد تابتواند حرف بزند و حالا هم وجود دارد دعوت شدم و کار کردم.

-  امسال پنجاه و چهارمین سال فعالیتهاى مطبوعاتى شماست. لطفاً اشاره‏اى به نام‏ نشریه‏هایى که با آنها همکارى داشته‏اید بفرمایید.

نیرو و راستى، امید ایران، اتحاد ملل، اطلاعات صبح، کیهان ورزشى، دنیاى ورزش، گلبانگ‏و روزنامه رى و حالا با ایران ورزشى و خیلى‏هاى دیگر که یادم نیست.

-  چند دوره از نزدیک مسابقات المپیک را دیده‏اید؟ 

پنج دوره. بازیهاى 1960 رم، 1964 توکیو، 1968 مکزیکوسیتى، 1972 مونیخ و 1976مونترآل.

-  به رادیو چگونه راه یافتید؟ 

یک روز صبح خبر رادیو را گوش مى‏کردیم. نوبت به اخبار ورزشى رسید. دیدم همه‏اش غلط است. ثانیه را دقیقه مى‏گفت، کیلوگرم را کیلومتر مى‏گفت. حسن را حسین، تقى را نقى و... دیدم ‏رادیو خیلى از مطبوعات عقب است. یک نامه نوشتم به آقاى معینیان مسؤول وقت رادیو و گفتم که شما تغییراتى در رادیو داشته‏اید، اما برنامه‏هاى ورزشى شما چنگى به دل نمى‏زند. او به‏نامه جواب داد و ما را خواست و گفت: «بفرما این گوى و این میدان، برنامه‏هاى ورزشى رادرست کن». ما هم رفتیم و شروع کردیم. سال 1337 بود. یک تیم کشتى قرار بود از شوروى ‏سابق به ایران بیاید. من دست به کار شدم و وزن به وزن به بررسى اوضاع و احوال کشتى‏گیران‏حریف پرداختم. رفتم و آن را به رئیس دادم. نود در صد نوشته درست از آب در آمد. مرا قبول کرد و با روزى دوازده تومان من را به خبرگزارى فرستاد تا اخبار ورزشى را ویرایش کنم.

-  همکارى با رادیو از چه سالى شروع شد؟ 

همکارى با رادیو را از سال 1337 شروع کردم و در سال 1357 خاتمه دادم، اول درخبرگزارى پارس کار مى‏کردم، پخش مستقیم مسابقه‏ها را شروع کردم و در جام جهانى لندن براى‏B. B. C. برنامه اجرا نمودم.

-  چرا همکارى خود را با رادیو قطع کردید؟ 

من قطع نکردم. چون در سال 1357 یک نامه آمد در خانه ما که در آن نوشته بودند طبق‏جلسه فلان و تصمیم بهمان، شما از اول اسفند ماه 1357 دیگر هیچ سمتى در رادیو ندارید. به‏واقع من از رادیو اخراج شدم. من توسط کسى از رادیو اخراج شدم که بعدها اعدام شد.

-  وقتى که همکارى شما با رادیو قطع شد، چه کردید؟ 

نوشتم و بعد هم در یک نانوایى نان فروختم و در یک کارخانه شیشگرى حسابدار شدم.

-  به واقع شما شانزده سال از صحنه دور بودید. آیا فکر نمى‏کنید در این مدت یک‏عمر مفیدى را از دست داده‏اید؟ 

دوران خیلى خوبى بود. مى‏توانستم خوب کار کنم. تجربه کسب کرده بودم، بینایى داشتم، تحرک داشتم، علاقه‏مند بودم. به واقع هر وقت مى‏خواستم بروم سر کار، کارها از بالا درست ‏مى‏شد، اما آنهایى که با این مسائل کاسب کارانه برخورد مى‏کردند، کارها را خراب مى‏کردند وفکر مى‏کردند که اگر بیایم با شمشیر آخته، گردن خواهم زد. در حالى که چنین چیزى نبود، آنان‏دنیا را تنگ مى‏دیدند!

-  جناب عالى بعد از گذشت هجده سال در سال 1374 دوباره به رادیو بازگشتید چه‏شد که آمدید و پشت میکروفن قرار گرفتید؟ 

سیزدهم تیر ماه 1374 را هرگز فراموش نمى‏کنم. پس از گذشت هجده سال دوباره به رادیوبرگشتم. ده روز تمام مسابقه‏هاى کشتى جوانان امید جهان را گزارش کردم. هر روز سلام کردم وهر روز خداحافظى کردم. هر روز لذت بُردم. بله دعوت به کار شدم. باید بگویم من خائن نبودم.من خدمتگزار بودم. من جوانان را دوست داشتم. آقا ما کارمان را مى‏فهمیدیم. اصلاً پول مطرح ‏نبود. به واقع مى‏خواهم عرض کنم که مجموع پولى که رادیو از تیر تا آبان ماه 1374 به بنده داد، به اندازه پول انژیوگرافى من نبود. در حقیقت من دوباره به رادیو آمدم تا به دوستان جوان ‏گزارشگرم بگوییم که شما بى‏مورد مى‏ترسیدید. اشتباه مى‏کردید. شما بدون دلیل امضا جمع ‏کردید تا بگویید اگر فلانى دوباره در رادیو آفتابى شود، کار تمام مى‏شود و گفته بودند: مردم ازشنیدن صداى بهمنش ناراحت مى‏شوند!

- عنوان کتابهایى که درباره فوتبال نوشته‏اید، بفرمایید.

از آتن تا توکیو: گام به گام با جام جهانى اسپانیا که این کتاب را با همکارى آقاى صفوت درآوردم. پرسپولیس همیشه پیروز است،...

-  یک کتاب هم با عنوان المپیک و ایران در بازیهاى المپیک نوشته‏اید.

بله، دو کتاب.

-  از دیگر آثارتان و کارهاى چاپ شده و چاپ نشده بگویید. کتاب پهلوانان به کجارسید؟ 

دو کتاب مشروح و پر از مطلب درباره المپیک و ایران در بازیهاى المپیک منتشر شد کتاب‏ پهلوانان نیمه تمام است چون مدت چهار سال است که در برنامه جام جم براى ایرانیان مقیم‏اروپا و ایالات متّحده امریکا برنامه هفتگى دارم که با همکارى محمدى بقا کار مى‏کنم. خیلى‏دشوار است صبح زود و نیمه شب باید به تلویزیون بروم. یک کتاب در مورد پرسپولیس نوشتم(پرسپولیس باز پیروز)

-  یکى از غنى‏ترین آرشیوهاى ورزشى را شما جمع ‏آورى و نگاهدارى کرده‏اید. از این‏آرشیو، سال تشکیل، موجودى و آنچه در این زمینه صلاح مى‏دانید، بفرمایید.

از سال 1322 تا حالا که 62 سال مى‏گذرد.

-  مجدداً سپاسگزارم از این که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید. اگر نکته ‏اى به‏ نظرتان مى‏رسد که اشاره‏اى به آن نشد، بفرمایید تا ما بیشتر استفاده کنیم.

اولاً از اینکه یادم کردید متشکرم، چه خوب شد نمُردم و درباره‏ام مطلبى عنوان شد. انسان ‏فانى است، من هفت ماهه به دنیا آمدم، روى کف اطاق در صبح زود، ماما گفته بود که نمى‏مانم ‏ولى من ماندم و خوشحالم که با آن عجله آمدم ولى با دیر پایى زندگى کردم. کار من حقه‏بازى‏ نبود در جهت سلامت جامعه بود، فرزندانم وقتى در سال 1347 از سفر به مکزیکوسیتى، برمى‏گشتم و عبدالله موحد و محمد نصیرى، پرویز جلایر، سید عباسى و طالبى مدالهاى طلا، نقره و برنز گرفتند. حلقه گلى به گردن سرپرست تیم انداختند و من آن روز زندگى را از سر گرفتم، بازیهاى المپیک و سرپرست تیم کشتى!

 

نوشته شده توسط داریوش در  پنجشنبه 13 بهمن 1384  و ساعت 03:02 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

داریوش (134)


موضوعات

عمومی (134)


 آرشیو

خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (13)
اسفند 1384 (11)
بهمن 1384 (23)
دی 1384 (14)
آذر 1384 (40)
آبان 1384 (24)
مهر 1384 (7)


صفحات

 

 

لینكستان ...

 

لینكدونی ...

شعر ایرونی (-)
آ وای آزاد (-)
روزنامه صبح به وقت تهران (-)
گردون (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]