تبلیغات
اکسیر

 

 جمعه 5 خرداد 1385

[عمومی , ]

شجریان
از زبان فریدون مشیری  
وقتی تنهاست
با قناری ها می خواند
صدایش از اینجا تا آنجاست!

یكی از سالهای دهه چهل، روزی در اداره رادیو، دوست شاعرم هوشنگ  ابتهاج كه سرپرست واحد تولید موسیقی بود گفت : «امروز بدیع زاده (خواننده ی معروف قدیمی) سرزده وارد اتاق شد و با شگفتی و حیرت گفت : در اتاق شورای موسیقی جوانی آمده آواز می خواند. صدایش از اینجا تا اینجای پیانو است و با دستش فاصله ای در حدود سه چهار اكتاو را نشان داد!

ما همه تعجب كردیم و منتظر ماندیم. چندی بعد جسته و گریخته خبرهایی درباره ی پخش آواز این خواننده ی جوان می شنیدیم و مشتاق دیدارش بودیم. می گفتند نامش سیاوش بیدكانی است. بالاخره روزی توفیق دیدارش در واحد موسیقی دست داد و دیدیم هنرمندی است كه از خراسان برخاسته تا آفاق آواز این سرزمین را چون خورشید خاوری گرم و روشن كند.

بسیار محجوب و متواضع، نازنین و صمیمی، با چهره ای كه همواره از نخستین تحسین ها سرخ می شد و سرخ می ماند و با انگشتان هیجان زده ای دائما قطره های عرق شوق و شرم را از گونه و چانه اش پاك می كرد. نسبت به استادان و پیش كسوتان بی نهایت فروتن بود و در عین حال آن غرور خاص خراسانی ها هم در برق چشمانش می درخشید. محمدرضا شجریان – كه ابتدا در واحد موسیقی با نام "سیاوش" آغاز به كار كرد- می توان گفت محیط آنجا و قدردانی و محبت استادان را بهترین جا برای نشو و نما و پیشرفت خویش یافت و چنین هم بود.

هر روز شجریان را در واحد تولید موسیقی در اتاقی می دیدم كه تنها پای دستگاهی می نشست و به صفحات آواز خوانندگان قدیمی مثل قمر، ظلی، تاج، طاهرزاده و ادیب گوش می داد. بعضی از آن صفحات صدای پاك و روشنی نداشتند و با خش خش بسیار همراه بودند، اما شجریان برای اینكه جزئیات حالات همان صدای ضعیف و دور را خوب تر بشنود و درك كند گوشش را تا نزدیك صفحه پایین می آورد و من شاهد بودم كه تا چند ساعت به همان حالت صفحه را دوباره و دوباره گوش می داد و این كار را چندماه ادامه داد و من از شوق یادگیری و همت و پشتكار او حیرت می كردم.   مثل اینكه او هرگز از آموختن و تحقیق و پژوهش خسته نمی شد.

بتدریج كه برنامه ی گلهای تازه ضبط و پخش می شد این توفیق را داشتم كه هنگام ضبط آن برنامه ها در اتاق فرمان باشم و بركار درست خوانده شدن شعر نظارت كنم. این ارتباط دائمی باعث شد كه بین من و شجریان انس و الفتی عمیق بوجود آمد. شجریان به سرعت می شكفت. می درخشید و جان های تشنه موسیقی خوب و آواز دلنشین را گرم و روشن می كرد و چنگ در تار و پود دلها می افكند.

یكی از نخستین برنامه های بسیار موفق شجریان اجرای راست پنجگاه بود و چندی بعد اجرای دستگاه نوا. این دو دستگاه بخاطر پیچیدگی ها و دشواری هایی كه دارند كمتر مورد توجه و بهره گیری بوده اند. یعنی آنقدر كه خوانندگان و نوازندگان ، دستگاه های همایون و سه گاه و ماهور و شور و آوازهای دشتی و بیات ترك و افشاری می خواندند و می نواختند، به این دو دستگاه دشوار نمی پرداختند. راست پنجگاهی كه محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی و ناصر فرهنگ فر اجرا كردند حدود 45 دقیقه است و برای آنها كه علاقه به موسیقی و ظرافت های خاص آن دارند بسیار دلپذیر و شنیدنی است؛ تا انجا كه یكی از دوستداران موسیقی كلاسیك و مخالفان سرسخت موسیقی ایرانی روزی گفت :«این راست پنجگاه را در سكوت دلخواه و خلوص محض چنان كه تو خواسته بودی شنیدم. مثل یك سرگذشت بود، مثل یك زندگی رنگارنگ بود»

... در سفری به خراسان چنین پیش آمد كه شجریان و من از راه هراز عازم مشهد شدیم و قرار بود در گرگان به محمدرضا لطفی، استاد تار و گروهش كه می خواستند برنامه ای در مشهد اجرا كنند بپیوندیم .از تهران كه راه افتادیم شجریان رانندگی می كرد و من دركنارش موسیقی می شنیدم. پس از پیمودن مقداری از راه و سخن گفتن از هر دری، شجریان نوار تازه ای را كه از مصر برایش فرستاده بودند در دستگاه پخش اتومبیل گذاشت تا به اتفاق بشنویم. خوش آوازی به بانگ بلند قرآن می خواند و پس از قرائت هر آیه فریاد از مرد و زن برمی خواست، زیرا كه معنای سخن را می فهمیدند. شیوه ی قرائت او ظاهرا به شیوه ی الازهر معروف است . نوار را در سكوت كامل شنیدیم و وقتی تمام شد و دقایقی چند گذشت شجریان با همان شیوه، اما شیرین تر و دلنشین تر، آیاتی را به حفظ از قرآن مجید خواند، در حالی كه حركت ها، سكون ها، تجوید و تحریرهایش به اندازه ای زیبا و حیرت آور بود كه تنها می توانم بگویم : بی نظیر!

كنسرت شجریان و گروه لطفی باشكوه بسیار و استقبال فراوان برگزار شد كه شرح آن فرصتی دیگر می طلبد. اما شبی دیگر كه شجریان همراه گروه پایور كنسرت "شب نیشابور" را بر مزار خیام در هوای آزاد اجرا كردند جمعیتی مشتاق و هنردوست بر روی زمین، سكوها، پله ها و نیمكت ها نشسته بودند. استاد فرامرز پایور بر روی دوازده رباعی خیام، در گوشه های مختلف ابوعطا كه هریك با درآمدی زیبا آغاز می شد آهنگی تنظیم كرده بود. معمولا نوارهایی كه به بازار یا ترانه هایی كه از رادیو پخش می شوند ساعت ها در استودیو های ضبط برای تهیه آن زحمت می كشند و بعضی قسمت های آن چند بار تكرار میشوند تا بهترین حالت ممكن بدست آید. گاه در میان ضبط لحظه ای پیش می آید كه خواننده ناگزیر است صدای خود را صاف كند یا به علت سرفه قسمتی از آنچه ضبط شده ناچار باید تجدید شود. شجریان در "شب نیشابور" رباعیات خیام را از حفظ، هر كدام درجای خود و در گوشه ی خود با بهترین حالت و خوش ترین صدا، بدون كمترین وقفه، بدون كمترین سرفه یا صاف كردن صدا همه چیز را درست و كاملا در جای خود خواند. ما همه نفس هایمان را در سینه حبس كرده بودیم و دل هایمان می تپید كه مبادا كمترین لغزشی یا اشكالی مثلا در فراموش كردن یك مصرع، حتی یك كلمه، مشكلی در برنامه پیش بیاورد. ولی او با قدرتی فوق العاده و تسلطی بی مانند از عهده برآمد. می پنداشتی آنچه می خواند در نهانخانه ی سینه و گلویش صاف و صیقلی، شسته و رفته، گرم و شیرین، پیشاپیش ضبط و ادیت شده و پخش می شود.

این همه صرفا به دلیل علاقه و عشق بی اندازه ی او به اصالت كارش بود و همچنین مدیون اخلاق و رفتارش كه هرگز لب به سیگار نزده و هیچ یك از آلودگی هایی كه متاسفانه بعضی اهل هنر دارند ندارد. شجریان برای حفظ صدا و تندرستی اش غالبا به كوه می رود و در هوای پاك كوهستان صدای بلندش را از ژرفای دره به بالای ابرها می فرستد. او بدون تردید یكی از تندرست ترین و پاك ترین هنرمندان این سرزمین است.

هنگامی كه استاد نورعلی خان برومند درگذشت، شجریان در مراسم خاكسپاری اش با اشك و بغض كامل چند بیت از غزل سعدی -«بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران»- را خواند كه نوارش موجود است. صدای او در این سوگواری به اندازه ای حزن انگیز است و از صمیم قلب برخاسته كه بی اختیار شنونده را به گریه وا می دارد.  بعد از آن برای شادروانان بنان و قوامی و دیگران نیز با ارادت و احترام كامل ابراز احساس و ادای احترام كرد.

صاحب نظر و آواز شناس گرامی دكتر حسین عمومی – قاضی دادگستری- كه احاطه كاملی به جزئیات زیر وبم ها و تحریرها در همه ی گوشه ها و مایه ها و دستگاه ها دارند و سبك همه ی خوانندگان و مكتب آنان را می دانند و شجریان نیز یكی از معتقدان ایشان است و از محضرشان فیض می برد و به راهنمایی هایشان دل می سپارد عقیده دارند كه : «شجریان به خاطر وسعت اطلاعات و معلومات آوازی و شناخت كامل موسیقی و صدای بسیار خوب و حنجره ی بسیار مناسب، بدون هیچ تردید، بزرگ ترین خواننده ای است كه ایران تا كنون به خود دیده است. »

شجریان اینك در اوج محبوبیت است و سالن های سه هزار نفری برای او بسیار كوچك اند. او باید در استادیوم های پنجاه و صد هزار نفری بخواند تا بتواند پاسخی به این همه ندای محبت كه از سوی هواخواهانش نثارش می شود بدهد. او علاوه بر كار موسیقی و آواز به چندین هنر دیگر آراسته است. در اتاقی بزرگ چندین قناری و مرغ عشق دارد و به اصطلاح پرنده پروری می كند و آوازش را با آواز قناری ها می آمیزد كه داد و ستدی بسیار دلنشین است. شجریان سنتور نیز می سازد و برای تهیه ی چوب مخصوص سنتور كه باید با شرایط خاص به عمل آید تا اعماق روستاهای اصفهان می رود. حوصله و علاقه اش واقعا استثنایی ست. سالهاست به گلبازی مشغول است و انواع گلهایی كه پرورش می دهد نمونه اند در صدها نوع و رنگ. او برای تربیت گل و كسب اطلاع دائمی از این هنر با بسیاری از گل پروران و باغبانان آشنا شده و ارتباط برقرار كرده است. بیشترین رهاورد او از خارج، نشاء و تخم گل است.

شجریان استاد خوشنویسی نیز هست و خطش هم چون آوازش شیرین و خوش است. او می تواند عینا مانند بیشتر خوانندگان بخواند. یكبار آواز دیلمان را – كه بنان خوانده است- درست با آهنگ و صدای حالت بنان خواند، طوری كه اگر نگاهش نمی كردی می پنداشتی بنان است كه می خواند

 

نوشته شده توسط داریوش در  جمعه 5 خرداد 1385  و ساعت 12:05 ب.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 سه شنبه 5 اردیبهشت 1385

[عمومی , ]

نامه پیمان پیران به علی افشاری
آقاى افشارى ـ چند روزى بیشتر نیست كه از زندان آزاد شدهام و در این مدت اخبار و حوادث دو سالى كه از آنها دور بودم را مرور میكردم در بین تمامى این اخبار خصوصاً وقایع دانشجویی، مسئله رفتن تو به خارج از ایران و كنگرة آمریكا كه نصفه و نیمه خبرش به داخل زندان هم رسیده بود، جلب توجه میكرد. همینطور گفته هایى در هم و برهم در مورد وضعیت منطقه و چنگ اندازیهاى آمریكا به خاورمیانه نمود بیشترى داشت. در این چند روز نوشتههاى زیادى هم در این باره به دستم رسید. اما وفور پرداختن به مسائلى این چنین خصوصاً در رابطه با عملكرد تو به عنوان یكى از فعالین سابق دانشجویى را نمیتوان به عذر ,بى اهمیت, بودن از نظر دور داشت به همین خاطر من نیز به نوبة خود دست به قلم بردم و این چند سطر را برایت نوشتم، واقعیت این است: سال هشتاد آن زمانى كه در برابر دوربینهاى تلوزیون ظاهر شدى و به شكلى باور نكردنى مطالبى دربارة حمایت نیروهاى خارجى از برخى حركتهاى دانشجویى! ایران به زبان آوردی، من كه شنوندة آن حرفها بودم از نفرت به كسانى كه یك زندانى سیاسى را وادار به اعترافات دروغین و تخریب حركتهاى اصیل دانشجویى میكنند، لبریز بودم. اما اكنون پس از گذشت چند سال، عملكرد خود تو، مرا و بسیارى دیگر را واداشته است كه به عقب برگردیم و آن گفته ها را از نو، با تأملى بیشتر مرور كنیم و به حرفهایى كه آنروز به زبان میآوردى جدى تر فكر كنیم، زیرا از قدیم گفته اند آدمها با حرف خود ممكن است دروغ بگویند ولى با عمل خود نمیتوانند دروغ بگویند و من با آن كه هنوز امیدوارم گفته هاى آن روز صحت نداشته باشد، اما همچنان اعتقاد دارم این عملكرد آدمهاست كه بهتر از حرفهایشان نشان میدهد ماهیت واقعیشان چیست. البته من تو را آدمى نمیدانم كه در راه خلاف مصالح مردم خود قدم بردارد، بنابراین رفتن تو به كنگرة آمریكا و صحبت بر سر مسائل داخلى ایران را ناشى از غفلت و ناآگاهى میدانم. اما بدیهى است بسیارى از آنها كه طى این روزها سعى كردهاند این رویكرد را توجیه كنند ، قبح آن را بزدایند و آن را در نظر افكار عمومى جا بیاندازند، به اندازه تو پاك و ناآگاه نیستند و كارنامة پرمایة آنها در نظر مردم آشكار است.
سى و اندى سال پیش در همین جامعه اى كه امروز، مشتى قدرت طلب مذهبى آنرا به آستانة سقوط كشانیده اند و هر روز آن را با خطر و بحران تازهاى روبرو میسازند، اتومبیل حامل نیكسون رئیس جمهور آمریكا و شاه و كاروان امنیتى آنها در اتوبان پارك وى در مجاورت كوى دانشگاه تهران مورد حمله دانشجویان دانشگاه تهران قرار میگرفت و متوقف میشد و این ماجرا مانند بمبى در دنیاى آن روز صدا میكرد و الهام بخش دیگر حركتهاى دموكراتیك جهان بود. اما امروز توهم و انفعال ، كار را به جایى رسانیده كه نمایندگان سابق دانشجویان ایرانى! آشكارا به پابوسى نمایندگان سیاسى سرمایهدارى در كنگرة آمریكا میروند.
ضرورتاً باید بگویم از مقایسه نمایندگان دانشجویى سه دهة پیش با برخى از آنها در جامعة امروز هر كسى ناخواسته از خود میپرسد ما را چه شده است؟! دورهاى كه فضاى غالب در دانشگاهها فضاى عدالت طلبى و آرمان خواهى و اتكاء به نیروى خود و خوش بینى نسبت به آیندة مبارزه بود، دورهاى كه گروهها و احزاب دموكراتیك ، تشكیلات خود را كاملاً از بدنة دانشجویى كشور جذب میكردند و تكیه و تأكیدشان بر الگوهاى مبارزات مردمى و حركت از پائین، آن چنانكه در آمریكاى لاتین ، آفریقا و آسیاى جنوب شرقى جریان داشت، و دورهاى كه همان دانشجویان دسته ـ دسته با شعار نفى نظام طبقاتى و مبارزه با فواصل خونین فقر و ثروت در دادگاههاى نظامى و انقلاب در دهة 60 به جوخه هاى اعدام سپرده میشدند و به بقیه مردم درس مبارزه و مقاومت در برابر ظلم را میدادند، حالا به جاى همه آنان كسانى پا به میدان گذارده اند كه تحت تأثیر تبلیغات بچگانه امپریالیسم فرهنگى دو دهة گذشته، چشم اعتماد به كیاست قدرتهاى امپریالیستى دوخته اند و قویاً هم انتظار دارند بیگانه پا پیــش گذارده و مسـائل این مملكت را آن هم با قرصهاى خوراكى نفى خشونت (!) و كلاسهاى مضحك آموزش دموكراسى! و كیك 75 میلیون دلارى حل كنند. حقیقتاً با اینكه دو سال از زندگی ام را درون زندان گذرانده و در بین مردم نبودهام و با اتفاقاتى كه در چند وقت گذشته افتاده به نظرم میرسد حتى مردم عادى از جریانهاى عقیم به ظاهر روشنفكرى ـ دانشجویى جلوترند و همانطور كه حناى اصلاح طلبان داخلى در برابر آنها رنگى ندارد و به حكم تجربة گذشته و خرد جمعی اشان، به خیر هیچ بیگانهاى هم امید ندارند، راه رشد و تكاملشان را نه در همراهى با تندروان مذهبى جستجو میكنند و نه با لیبرالهاى ورشكستهاى كه آشكارا در پى دفاع از منافع یكى از دو طرف قدرت هستند. صحبت من با تو و دیگرانى كه این راه را برگزیدهاند ، این است كه بیائید و نتیجة حركات اخیر خود را در میان تودة عادى مردم پى جوئى كنید و در این روزگارى كه بلا از زمین و زمان بر سر این مملكت میبارد و عملاً با انحطاط تدریجى كلیت جامعه هم مواجه شده ایم همراه با همه نیروهاى مردمى دیگر علیه جنگ و بحران و بى عدالتى بایستیم. واضح است كه مردم ناگزیرند براى حفظ هر آنچه كه میتوان از نو ساخت، در برابر توطئه هاى مختلفى كه هر روز علیه آنها میشود عكس العمل نشان دهند و روشن است كه به تفكرى نو برخواسته از مبارزات خودجوش و دموكراتیك و بیدارى و مقاومت نیاز دارند. این مقاومت و آگاهى اجتماعى هر روز تحت تأثیر شرایط عینی، بیشتر و بیشتر رشد میكند. و اگر در چنین جامعه اى قرار بر دگرگونى وضع موجود باشد، این دگرگونى و تحول اجتماعى تنها از پائین و از بین همین مردم امكانپذیر است. ضرورت و تجربه تاریخى به وضوح گویاى این مسئله است كه هر تفكرى مبنى بر تغییر در سیاستهاى حاكم و جنبه هاى حیات اجتماعى بدون حضور و مشاركت مردم و یا قرار گرفتن در صف یكى از دو طرف قدرت داخلى و خارجى به معناى پشت كردن به منافع جمعى همین مردم زجر دیده است. جاى تو در میان همین مردم است و نه در صف پر زرق و برق دو سوى قدرت.
پیـمان پیـران
اول اردیبهشت 1385

 

نوشته شده توسط داریوش در  سه شنبه 5 اردیبهشت 1385  و ساعت 07:04 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 چهارشنبه 30 فروردین 1385

[عمومی , ]

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می كنم
كه چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببیند
گوشی
كه صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد

وزبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوئیم.

دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ای می خواند،
رویائش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،
و هر دانۀ برفی
به اشكی نریخته می ماند.

سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سكوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من
گاه
آنچه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاری است.

زیرا
تنها حقیقت است
كه رهایی می بخشد.


از بختیاری ماست
             شاید
كه آنچه می خواهیم،
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد.

می خواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا كه دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یكی شوم.

حس می كنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می كنم و امیدوارم
كه هیج چیز  با آن به عناد برنخیزد

می خواهم آب شوم
در گسترۀ افق
آنجا كه دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود.

چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
كلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟

چند بار
دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
آماده شو كه دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری!

پنجه در افكنده ایم
با دست های مان
به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می كشیم
بار دیگران را
به جای همراهی كردن شان.

عشق ما
نیازمند رهائی است
نه تصاحب.

در راه خویش
 ایثار باید
نه انجام وظیفه.

سپیده دمان
از پس شبی دراز
در جان خویش
آواز خروسی می شنوم
از دور دست، و با سومین بانگش
در می یابم
كه رسوا شده ام
زخم زننده
مقاومت ناپذیر
شگفت انگیز و پر راز و رمز است
آفرینش و
همه آن چیزها
كه «شدن» را
امكان می دهد.
هر مرگ
اشارتی است
به حیاتی دیگر.

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت

و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم
خودم
هدفم
و به تو
وفائی كه مرا
و ترا
به سوی هدف
 راه می نماید.

جویای راه خویش باش
از این سان كه منم

در تكاپوی انسان شدن

در میان راه
دیدار می كنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را

در میان راه
می بالد و به بار می نشیند
دوستی ئی
كه توان مان می دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و
یاوری

این است راه ما
تو
و من
در وجود هر كس
رازی بزرگ نهان است
داستانی
راهی
بیراهه ئی

طرح افكندن این راز
راز من و راز تو
راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.

بسیار وقت ها
با یكدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می كنیم

اما در همه چیزی رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست

سكوتِ ملال ها
از راز ما
سخن تواند گفت.

به تو نگاه می كنم
و می دانم
تو تنها نیازمند یكی نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت كند
بگشایدت
تا به در آئی.

من پا پس می كشم
و در نیم گشوده
به روی تو
بسته می شود.

پیش از آن كه به تنهائی خود پناه برم
از دیگران
شكوه آغاز می كنم
فریاد می كشم
كه تركم گفته اند

چرا از خود نمی پرسم
كسی را دارم
كه احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگیم را
با او قسمت كنم؟

آغاز جدا سری
شاید
از دیگران نبود.
حلقه های مداوم
پیاپی
تا دور دست
تصمیم درست صادقانه.

با خود وفادار می مانم آیا
یا راهی سهل تر
اختیار می كنم؟

بی اعتمادی
دری است،
خودستائی و بیم
چفت و بست غرور است،
و تهیدستی
دیوار است و لولاست
زندانی را كه در آن
محبوس رای خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش
تنفس می كنیم

تو و من
توان آن را یافتیم
كه برگشائیم
كه خود را بگشایم.

بر آنچه دلخواه من است
حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افكنم

اگر برآنم
تا دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست
راهی به جز اینم نیست.

توان صبر كردن
برای رودر روئی با آنچه باید روی دهد
برای مواجهه با آنچه روی می دهد.

شكیبیدن
گشاد بودن
تحمل كردن
آزاد بودن.

چندان كه به شكوه در می آئیم
از سرمای پیرامون خویش
از ظلمت
و از كمبود نوری گرمی بخش
چون همیشه
بر می بندیم
دریچه كلبه مان را
روح مان را.

اگر می خواهی نگهم داری
دوست من
از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهیم كنی
دوست من
تا انسان آزادی باشم،
میان ما
همبستگی ئی از آن گونه می روید
كه زندگی ما هر دو تن را
غرق در شكوفه می كند.


من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدائی
بشنوم
كه با من می گوید
«این لحظه» مرا چه هدیه خواهد داد

نیاموخته ام
گوش فرا دادن
به صدائی را
كه با من در سخن است
و بی وقفه می پرسد
من بدین «لحظه» چه هدیه خواهم داد.

شبنم و
برگ ها یخ زده است
و آرزوهای من نیز.

ابرهای برفزا بر آسمان در هم می پیچید
باد می وزد
و  توفان در می رسد
زخم های من
می فسرد
یخ آب می شود
در روح من
در اندیشه هایم

بهار حضور تو است
بودن تو است

كسی می گوید«آری»
به تولد من
به زندگیم
به بودنم
ضعفم
ناتوانیم
مرگم
كسی می گوید«آری»
به من
به تو
و از انتظار طولانی
شنیدن پاسخ من
شنیدن پاسخ تو
خسته نمی شود

پرواز اعتماد را
با یكدیگر تجربه كنیم
وگرنه می شكنیم
بال های
دوستی مان را.

با در افكندن خود
به دره
شاید
سرانجام
به شناسائی خود
توفیق یابی

زیر پایم
زمین از سمضریر اسبان می لرزد
چهار نعل می گذرند
               اسبان
وحشی گسیخته افسار، وحشت زده
به پیش می گریزند
در یالهاشان گره می خورد
آرزوهایم
دوشادوش شان می گریزد
خواست هایم
هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندكی غبطه.

در افق
نقطه های سباه كوچكی می رقصد
و زمینی كه برآن ایستاده ام
دیگر باره آرام یافته است.
پنداری رویایی بود آن همه
رویای آزادی
یا
احساس حبس و بند.
در سكوت
با یكدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه دار.

اعتماد كن!
از تنهایی
مگریز
به تنهایی
مگریز
گهگاه
آن را بجوی و
تحمل كن
و به آرامش خاطر
مجالی ده!
یكدیگر را می آزاریم
بی آن كه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد
كه دست به دست یكدیگر دهیم
بی سخنی

دستی كه گشاده است
می بَرد
می آورد،
رهنمونت می شود
به خانه ئی
كه نور دلچسبش
گرمی بخش است.

شاملو

 

نوشته شده توسط داریوش در  چهارشنبه 30 فروردین 1385  و ساعت 07:04 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 چهارشنبه 30 فروردین 1385

[عمومی , ]

 سال از خاموشی "ابوالقاسم لاهوتی" شاعر ملی و انقلابی ایران گذشت. لاهوتی كرمانشاهی بود. یعنی در آنجا بدنیا آمد و در مسكو چشم بر جهان فرو بست. زمانی كه خاموش شد 73 سال داشت. نه در ایران و یا تهران، بلكه در مسكو. آرزویش مرگ در وطن بود، اما این مسكن ابدی نیز از او دریغ شد. مردی كه یك گام تا تصرف تهران و اعلام جمهوری فاصله داشت و اگر به محاصره قزاق ها در نیآمده و نیروهایش شكست نخورده بودند اولین رئیس جمهور ایران بود.

زمانی وارد ژاندارمری شد كه این نیروی مرزدار ایران زیر نظر افسران سوئدی اداره می شد . او در گروه افسران انقلابی ژاندارمری جای گرفت و سپس به انقلاب مشروطه پیوست. " نشان ستارخان" را از انقلابیون گرفت و سپس رئیس ژاندارمری قم شد. در همین مقام به اتهام فعالیت های ماركسیستی و انقلابی دستگیر شد. از زندان گریخت و از راه كرمانشاه  خود را به تركیه رساند. در آن سالها تركیه پناهگاه سیاسیون آزادیخواه ایران بود.

با شروع شدن جنگ جهانی اول ،" لاهوتی" بار دیگر به كرمانشاه بازگشت. به كرمانشاه كه حمله شد او بار دیگر ناچار به جلای وطن شد. پس از جنگ بار دیگر به ایران بازگشت و این بار رئیس ژاندارمری تبریز شد! چند ماه پس از كودتای" سید ضیاء- رضاخان"  لاهوتی یك قیام انقلابی را در پایتخت انقلاب مشروطه سازمان داد و از شرفخانه وارد تبریزشد و سپس حركت به سمت تهران را آغاز كرد، تا بساط سلطنت و خودكامگی را یكبار و برای همیشه برچیند. همان كاری كه انقلاب مشروطه نتوانست انجام دهد. با حمله قزاق ها این قیام به خون كشیده شد و لاهوتی این بار به قفقاز مهاجرت كرد و بعدها نیز به نخجوان و تاجیكستان رفت و هرگز به ایران بازنگشت ." لاهوتی" پس از رفتن به شوروی ، مدتی مامور عملیات نظامی در مرزهای چین و شوروی و مدتی عضو كنگره مبارزه بر ضد فاشیسم بود . در سال 1947 رئیس آكادمی علوم تاجیكستان و تئاتر بزرگ در اماتیك تاجیكستان در شهر خجند شد . مدتی نیز رئیس تشریفات اتحاد شوروی و مدتی نیز استاد دانشكده شرق شناسی و آموزگار زبان فارسی در دانشگاه مسكو. برای مدتی نیز وزیر فرهنگ تاجیكستان.

بسیاری فراموش كرده اند و بسیارتر نمی دانند او سرود انترناسیونال با شیواترین لغات به به فارسی برگرداند و هنوز همین برگردان را می خوانند.

سال 1344 دیوان لاهوتی جلد چرمی لاهوتی از مسكو به تهران آورده شد. رنگش جلد این دیوان زرشكی بود و اوراق آن به نازگی زر.

 "پایداری و استقامت میخ 

سزد، ارعبرت بشر گردد

هر چه با پنك بر سرش كوبند 

پایداریش بیشتر گردد"

 شجریان كه "همت كنید ای دوستان " را كه خواند، دریغ كه مطبوعات همت كنند و بنویسند این شعر از لاهوتی است.

عاشقانه های او، كم اعتبار تر از شعرهای انقلابی اش نیست:

شنیدستم غمم را میخوری این هم غم دیگر 

دلت بر ماتمم می سوزد، این هم ماتم دیگر"

آنها كه شعر لاهوتی را، اسیر سیاست می دانند و طبع روان او را جستجو نمی كنند، باید این بیت لاهوتی را هرگز از خاطر نبرند:

 "نشد یك لحظه از یادت جدا دل 

زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل" 

 این شاهد رقص آهنگ را هم از میان اشعار لطیف و عاشقانه لاهوتی بخوانید:

 صد ره در انتظارت، تا پشت در دویدم

پایم زكار افتاد، آنگه به سر دویدم

صد ره سرم بدر خورد، چون وقت وعده ی تو

هر قدر كه دیرتر شد، من تند تر دویدم

در فكر گفتگویت، از خواب و خور گذشتم

در انتظار رویت، شب تا سحر دویدم 

شب رفت و پیش چشمم، دنیا سیاه گردید

خورشید من نیامد، من بی ثمر دویدم

شاید دل تو می سوخت، بهتر ندید چشمت

چون با لبان خشك و چشمان تر دویدم 

 لاهوتی كلام و لغات مردم را وارد شعر كرد. او كه یكی از درخشان ترین چهره های شعر انقلابی ایران است به زبان های فرانسه و تركی تسلط داشت و شاید بتوان او را بدعت گذار شعر جدید ایران(شعرنو) دانست. كاری كه بعدها نیما هم در مضمون و هم در قالب آن را كامل كرد.

 

لاهوتی درکجا خفته است؟

اطلاعات زیر نیز توسط یکی از خوانندگان پیک نت برای تدقیق محل خاکسپاری لاهوتی دراختیار ما قرار گرفته که منتشر می کنیم:

لاهوتی پس از خاموشی ابدی، به گورستان مشاهیر اتحاد شوروی که محل خاکسپاری دانشمندان و چهره های تاریخی ملل بود منتقل و به خاک سپرده شد. شاید هنوز در آرشیو شخصی خویش عکسی از سنگ مزار او داشته باشم که در صورت پیدا کردن برایتان می فرستم. در همین گورستان "خروشچف" نیز به خاک سپرده شده است. عکس محل دفن او را هم دارم که سعی می کنم برایتان بفرستم. این گورستان در بخش  جنوب غربی  مسکو قرار دارد و دورتا دور آن دیواری قرمز رنگ کشیده شده و یکی از دیدنی های توریستی مسکوست.

شعر میهنی

یکی دیگر از خوانندگان پیک نت نیز صبح امروز متن کامل شعر "همت کنید ای دوستان" را که شجریان خوانده برای ما ارسال داشت، که آن را هم در ادامه می آوریم:

همت کنید!

همت کنید ای دوستان

دشمن به میدان آمده

با حرص خرس گرسنه

با مکر شیطان آمده

آمد به قصد جان ما

بر ضد فرزندان ما

این سگ برای نان ما

نزدیک انبان آمده

هاراست، هار این بیشرف

شمشیر هم دارد به کف

یکصف شویم از هر طرف

جلاد انسان آمده

یکسر شده او را زنیم

شمشیر او را بشکنیم

پامال و نابودش کنیم

کو دشمن جان آمده

 

نوشته شده توسط داریوش در  چهارشنبه 30 فروردین 1385  و ساعت 07:04 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 شنبه 26 فروردین 1385

[عمومی , ]

روایتِ سنگ قبر شاعر 
رضا براهنی ــ تورنتو 
خبر تخریب سنگ مزار شاملو، خبر ترسی است مخفی از صاحب مزار، از كسی كه آن زیر آرمیده؛ و نیز خبر غبطه بردن زنده بر مرده است. غبطه بر این كه این روزهای پلید معاصر بگذرند و با آن ها استخوان های صاحبان قدرت جمله آرد شود، و آن صدا بماند و بخواند؛ هنوز خوانده شود؛ هنوز بخوانندش.
گیرم از سوزش رشك خاكستر آن آرامگاه را به چهار گوشه ی كره ی خاكی پاشیدی؛ گیرم استخوان ها را تاخت زدی و به ثمن بخس فروختی. راز این نكته را بگو كه چرا او می ماند، به رغم آن كه از خود قدرتی ندارد؛ و تو می میری، به رغم آن كه قدرت سراسر یك ملك به هزار حیله و خدعه به زیر پای تو مانده است.
قانون تو چیزی ست؛ قانون او چیزی دیگر. شما دو تا بر دو زمین متفاوت گام می زنید. دو آسمان متفاوت بر شما نظارت دارند. كسی كه در تاریكی با كلنگ می آید، با كسی كه در روشنایی با قلم می آید، فرزندان قلمرو واحد نیستند. یكی پنجره ها را می بندد، شاخه ها را می شكند، جهان را تاریك می خواهد. دیگری آن زن را به كنار پنجره می خواند، آسمان را از برابر چهره و موهای آزاد او عبور می دهد و دشت های خنك را در برابر باران ها می گستراند. جان شاعر در جایی دیگر است، و نه در نامی كه تو با كلنگ به جان آن افتاده باشی. اگر در هر دقیقه هزار بار بمیرد، باز هم باقی است، در هر ثانیه و هر دقیقه؛ و نه حتی همیشه در قلب مردم عامی، كه ممكن است ندانسته تن به تخریب سنگ قبر شاعر در داده باشند. ترازو به دستانی هستند كه از راه می رسند، پیاپی از راه می رسند تا سرشت روانی را سبك سنگین كنند كه هستی اش را ایثار زبان می كند، حتی از پس مرگ، كه شاعر اگر شاعر است، روان و زبانش به حس مرگ آلوده نیست. و وای بر شما كه چنان خواهید سوخت كه انگار هرگز نبوده اید.
حتی اگر ما در روز روشن گرد هم آییم تا نگذاریم شما سنگ قبر را تاراج كنید، باز هم كفتاران شما تاریكی ذهن خود را دارند، و ظلمت شب، شب گورستان را؛ و در تاریكی جهان هر كاری از دست شما برمی آید. كابوس آن تاریكی تا ابد با ماست. اما آنچه از شما برنمی آید، پذیرفتن این حقیقت روشن تر از روز است كه به معیارهای آن فرزندان شما در آینده دست خواهند یافت و نفرین تان خواهند كرد كه شما در زمان خود رخصت آن را ندادید كه جرعه ای آب گوارا از گلوی شاعر و همگنانش پایین رود. می توانستید از زنده ی شاعر لذت ببرید. لایقش نبودید. و چه انتقامی شاعر از شما گرفته است. در زمان حیاتش جرأت نكردید دست به سویش دراز كنید، حال به ناخن تیشه چهره ی مزارش می خراشید. چه پوزخندی از پس مرگ نثار ریشتان می كند. شما تنها جرأت آن را دارید كه ترس خود را نشان دهید. پس بشتابید خاك تنش را غربال كنید. نه باكی هست، نه غبنی. هر ذره اش چشم كودكان شما را به شقاوت شما خواهد گشود. یقین برخاسته از شعر است كه چشم كور را به سوی نور می چرخاند. بیمارستانی به وسعت یك كشور خواسته اید ـ شاعر به تیمار كردن روان جهان برخاسته است. اگر تو از خرد و جستجوی بیزاری/ نه مردمی و ز تو ما به جمله بیزاریم*
حقارت را ببین كه در عصری كه یك عربده جوی جهانی به كشتن خلایق برخاسته، چاقودار محلی به نیش دندان نوچه اش نام احمد شاملو را از یك سنگ می كند. غبطه خوردن زنده بر مرده را ببین. مرده این را پیشاپیش دیده بود. زنده حالا هم نمی بیند. صدای شاعر از زیر خاك و از پس قرون، به صدای شاملو به گوش می رسد:
آب و هوای فارس عجب سفله پرور است
كو همرهی كه خیمه از این خاك بركنم
حیف است بلبلی چو من اكنون در این قفس
با این لسان عذب كه خامش چو سوسنم **
تورنتو ــ هشتم اپریل 2006 

 

نوشته شده توسط داریوش در  شنبه 26 فروردین 1385  و ساعت 06:04 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 شنبه 26 فروردین 1385

[عمومی , ]

روایتِ سنگ قبر شاعر 
رضا براهنی ــ تورنتو 
خبر تخریب سنگ مزار شاملو، خبر ترسی است مخفی از صاحب مزار، از كسی كه آن زیر آرمیده؛ و نیز خبر غبطه بردن زنده بر مرده است. غبطه بر این كه این روزهای پلید معاصر بگذرند و با آن ها استخوان های صاحبان قدرت جمله آرد شود، و آن صدا بماند و بخواند؛ هنوز خوانده شود؛ هنوز بخوانندش.
گیرم از سوزش رشك خاكستر آن آرامگاه را به چهار گوشه ی كره ی خاكی پاشیدی؛ گیرم استخوان ها را تاخت زدی و به ثمن بخس فروختی. راز این نكته را بگو كه چرا او می ماند، به رغم آن كه از خود قدرتی ندارد؛ و تو می میری، به رغم آن كه قدرت سراسر یك ملك به هزار حیله و خدعه به زیر پای تو مانده است.
قانون تو چیزی ست؛ قانون او چیزی دیگر. شما دو تا بر دو زمین متفاوت گام می زنید. دو آسمان متفاوت بر شما نظارت دارند. كسی كه در تاریكی با كلنگ می آید، با كسی كه در روشنایی با قلم می آید، فرزندان قلمرو واحد نیستند. یكی پنجره ها را می بندد، شاخه ها را می شكند، جهان را تاریك می خواهد. دیگری آن زن را به كنار پنجره می خواند، آسمان را از برابر چهره و موهای آزاد او عبور می دهد و دشت های خنك را در برابر باران ها می گستراند. جان شاعر در جایی دیگر است، و نه در نامی كه تو با كلنگ به جان آن افتاده باشی. اگر در هر دقیقه هزار بار بمیرد، باز هم باقی است، در هر ثانیه و هر دقیقه؛ و نه حتی همیشه در قلب مردم عامی، كه ممكن است ندانسته تن به تخریب سنگ قبر شاعر در داده باشند. ترازو به دستانی هستند كه از راه می رسند، پیاپی از راه می رسند تا سرشت روانی را سبك سنگین كنند كه هستی اش را ایثار زبان می كند، حتی از پس مرگ، كه شاعر اگر شاعر است، روان و زبانش به حس مرگ آلوده نیست. و وای بر شما كه چنان خواهید سوخت كه انگار هرگز نبوده اید.
حتی اگر ما در روز روشن گرد هم آییم تا نگذاریم شما سنگ قبر را تاراج كنید، باز هم كفتاران شما تاریكی ذهن خود را دارند، و ظلمت شب، شب گورستان را؛ و در تاریكی جهان هر كاری از دست شما برمی آید. كابوس آن تاریكی تا ابد با ماست. اما آنچه از شما برنمی آید، پذیرفتن این حقیقت روشن تر از روز است كه به معیارهای آن فرزندان شما در آینده دست خواهند یافت و نفرین تان خواهند كرد كه شما در زمان خود رخصت آن را ندادید كه جرعه ای آب گوارا از گلوی شاعر و همگنانش پایین رود. می توانستید از زنده ی شاعر لذت ببرید. لایقش نبودید. و چه انتقامی شاعر از شما گرفته است. در زمان حیاتش جرأت نكردید دست به سویش دراز كنید، حال به ناخن تیشه چهره ی مزارش می خراشید. چه پوزخندی از پس مرگ نثار ریشتان می كند. شما تنها جرأت آن را دارید كه ترس خود را نشان دهید. پس بشتابید خاك تنش را غربال كنید. نه باكی هست، نه غبنی. هر ذره اش چشم كودكان شما را به شقاوت شما خواهد گشود. یقین برخاسته از شعر است كه چشم كور را به سوی نور می چرخاند. بیمارستانی به وسعت یك كشور خواسته اید ـ شاعر به تیمار كردن روان جهان برخاسته است. اگر تو از خرد و جستجوی بیزاری/ نه مردمی و ز تو ما به جمله بیزاریم*
حقارت را ببین كه در عصری كه یك عربده جوی جهانی به كشتن خلایق برخاسته، چاقودار محلی به نیش دندان نوچه اش نام احمد شاملو را از یك سنگ می كند. غبطه خوردن زنده بر مرده را ببین. مرده این را پیشاپیش دیده بود. زنده حالا هم نمی بیند. صدای شاعر از زیر خاك و از پس قرون، به صدای شاملو به گوش می رسد:
آب و هوای فارس عجب سفله پرور است
كو همرهی كه خیمه از این خاك بركنم
حیف است بلبلی چو من اكنون در این قفس
با این لسان عذب كه خامش چو سوسنم **
تورنتو ــ هشتم اپریل 2006 

 

نوشته شده توسط داریوش در  شنبه 26 فروردین 1385  و ساعت 06:04 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 سه شنبه 22 فروردین 1385

[عمومی , ]

کانون نویسندگان ایران در پی صدمه دیدن سنگ قبر احمد شاملو شاعر ایرانی بیانیه ای منتشر کرده است.

کانون نویسندگان ایران در این بیانیه ضمن آنکه صدمه زدن به سنگ گور احمد شاملو را "حتی در خور محکوم کردن" هم نمی داند، به مردم ایران وخانواده و دوستان این شاعر فقید توصیه کرده که دیگر هیچ اقدامی برای بازسازی سنگ گور وی نکنند و بگذراند در آرامگاه وی نیز "شعر انسان گرای احمد شاملو نقش خود را در افشا آلودگی ها ایفا کند."

بنا بر برخی گزارشها قبر احمد شاملو واقع در قطعه هنرمندان امامزاده طاهر کرج برای چندمین بار تخریب شده است.

هنوز مشخص نیست که تخریب این سنگ قبر از سوی چه شخص یا اشخاصی بوده و انگیزه اقدام به این عمل چه بوده است.

خبرنگاران در تهران به نقل از سیاوش شاملو، فرزند احمد شاملو می گویند که شب یازدهم فروردین عده ای سنگ قبر را از جا کنده و سپس آن را با پتک خرد کرده اند.

سیاوش شاملو گفته است که این عمل چند بار دیگر نیز در طی سالهای گذشته رخ داده و خانواده احمد شاملو فعلا قصد ندارد سنگ جدیدی بر روی قبر احمد شاملو جایگزین کند.

احمد شاملو، شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و مترجم ایرانی که در سال 1304 در تهران به دنیا آمده بود، روز دوم مرداد 1379 پس از مدتها بیماری در بیمارستان ایران مهر تهران در گذشت.

شعرهای او که در ابتدا به سبک نیمایی سرود شده بود بعدها راه خود را پیدا کرد و پایه گذار سبکی از شعر نو شد که به " شعر سپید" یا "شعر شاملویی" موسوم شد.

اظهارنظرهای احمد شاملو درباره موسیقی سنتی ایران و شاهنامه فردوسی بارها او را هدف حمله بسیاری از منتقدانش قرار داده است.

علاوه بر ده ها کتاب شعر و ترجمه داستان و شعر غربی و همچنین چندین جلد از مجموعه بزرگ "کتاب کوچه" که با همکاری آیدا سرکیسیان، همسرش منتشر شده از جمله آثار بجای مانده اوست.

 

نوشته شده توسط داریوش در  سه شنبه 22 فروردین 1385  و ساعت 10:04 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 سه شنبه 22 فروردین 1385

[عمومی , ]

احمد شاملو، در شعر امروز ایران، چهره ای یگانه است، گرچه بسیاری بر این باورند که آفریده های او در زبان فارسی، چه در کسوت شعر و چه در لباس ترجمه یا پژوهش در فرهنگ عامه، جایگاهی بلند را برای وی، نه فقط در شعر معاصر، که در تاریخ ادب فارسی به ارمغان آورده است.

چنین داوری درباره "الف بامداد"، بی گمان بیش و پیش از هر چیز زاییده شعر اوست؛ اما در عین حال، نمی توان در این سنجش و ارزیابی کارنامه شاعری را که در عرصه حیات اجتماعی و ادبی خود، در موقعیت های گوناگون و متعددی ظاهر شده و عرصه های متفاوت و گسترده ای را آزموده، نادیده گرفت.

شعر، ترجمه، روزنامه نگاری، تحقیق و پژوهش در حوزه فرهنگ عامه و زبان فارسی از یک سو و حضور فعال و موثر در زندگی سیاسی و اجتماعی و ایفای نقشی برجسته در حیات جریان روشنفکری ایران در نزدیک به 5 دهه از دیگر سوی، به احمد شاملو چهره ای ویژه و متمایز بخشیده است.

اگر آن چنان که او خود می خواست از نخستین دفتر شعرش، "آهنگ های فراموش شده" بگذریم، شاملو در تمامی عمر خویش، هرچند با فراز و فرودهایی، همچون زبان گویای زمانه خویش بود و به هر شیوه که نوشت و سرود، کوشید بازتابی از روح زمانه و جامعه ای باشد که در آن می زیست؛ گاه به خشم و عتاب، گاه به مهر و عشق و گاه با درد در رگانش و حسرت در استخوانش:

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم
پیچید.

سرتاسر وجود مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌ ای به تفته‌گی خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخی تمامی دریاها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

شعر "با چشم ها"، از دفتر "مرثیه های خاک"

شعر شاملو، همچنان که آمیزه ای از زبان کوچه و بازار با زبانی فاخر و ادبی، به ارث برده از نثر کلاسیک فارسی است، ملتقا و پیوندگاه نگاهی حماسی و شوری تغزلی، یا به سخن دیگر شعر اجتماعی و شعر عاشقانه است که در نمود عینی خود، گره خوردگی مبارزه و عشق یا درهم تنیدگی عشق خصوصی و عشق عمومی را به نمایش می گذارد:

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

شعر "عشق عمومی"، از دفتر "هوای تازه"

و شاید هم از این روست که شعرش، همزمان که شورشی بر پلیدی ها و پلشتی های زمانه و خشمی بر ستمکاری ها و بدی هاست، ستایشی از خوبی و زیبایی است و چکامه ای در تهنیت به انسان؛ انسانی که دشواری وظیفه است:

من به هیئت «ما» زاده شدم
به هیئت پرشکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگین‌کمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه‌ خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی ازاین‌ دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان دوست‌ داشتن و دوست‌ داشته‌شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان‌شدن
توان خندیدن به وسعتِ دل، توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شکوهناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردنِ بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

شعر "در آستانه"، از دفتر "در آستانه"

شاملو در شعرش، همانقدر که مبارز است، عاشق است و به زندگی آن چنان شیفته است و آن را چنان ارج می گذارد که مرگ را دشمن می دارد، مگر آن گاه که زندگی، تا زیستی نباتی و حیوانی تقلیل یافته باشد، بی نشانی از آرمان ها و رویاها، و بی ردی از آزادی، که گویی برایش، ترجیع بندی است که در هر شعر و به هر بیانی تکرار می شود، چنان که هربار نامکرر می نماید و پر از طراوت تازگی:

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.

شعر "از مرگ"، از دفتر "آیدا در آینه"

و خود این چنین در رد و انکار زمانه و دیاری از این دست، آوایی سر می دهد که پژواکش در هر جانی طنین می اندازد:

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می ‌دارم.
دلت را می ‌بویند
روزگار غریبی ست، نازنین

و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن‌بست کج وپیچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی‌ست، نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

شعر" در این بن بست"؛ از دفتر ترانه های کوچک غربت

احمد شاملو، به ویژه گاه به دلیل بی پروایی در بیان برخی دیدگاه هایش، در مواردی به تندی مورد انتقاد قرار گرفته است. او نیز همچون هر شاعر و هنرمند دیگری از خطا بری و کلام و نظرش از دایره نقد بیرون نیست.

دیدگاه های شاملو و نقدهای تندش به عنوان مثال بر فردوسی یا موسیقی ایرانی، خود او را نیز متقابلا آماج نقدها و گاه دشنام های بسیار قرار داد؛ با این همه، آنچه مبنای داوری نهایی درباره احمد شاملوست، نه این نظرها، که شعرها و پژوهش هایی نظیر "کتاب کوچه" خواهد بود؛ ضمن آنکه روش و منش او خاصه در مواجهه با قدرت در سالیان اخیر، همواره مد نظر طیفی از شاعران و نویسندگان و روشنفکران ایرانی، در سلوک جمعی آنان نیز بوده است.

 

نوشته شده توسط داریوش در  سه شنبه 22 فروردین 1385  و ساعت 10:04 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

داریوش (134)


موضوعات

عمومی (134)


 آرشیو

خرداد 1385 (1)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (13)
اسفند 1384 (11)
بهمن 1384 (23)
دی 1384 (14)
آذر 1384 (40)
آبان 1384 (24)
مهر 1384 (7)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

 

لینكستان ...

 

لینكدونی ...

شعر ایرونی (-)
آ وای آزاد (-)
روزنامه صبح به وقت تهران (-)
گردون (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]